‏نمایش پست‌ها با برچسب یادداشت مطبوعاتی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب یادداشت مطبوعاتی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ بهمن ۳, یکشنبه

یادداشت مطبوعاتی - برجی نشست و قامت تهران خمیده شد!


این صدای ماست که فرو می‌ریزد!
چاپ شده در روزنامه شهروند


تنها چند ثانیه کافی بود تا نمای مدرن‌ترین ساختمان تهران قدیم در جلوی چشم نگران ملتی به ویرانه‌ای بدل شود. همه‌مان بعد از حادثه پیگیر تک‌تک اخبار بودیم. سرهامان در گوشی‌ها و منتظر تا پیامی جدید روزنه‌ی امیدی را در میان انبوه ویرانه‌های غم برایمان باز کند. گویی همه گمشده‌مان را در اخبار جستجو می‌کردیم. انگار مدت‌هاست که چیزی درون‌مان ویران شده و حالا با دیدن هزار باره‌ی فروریختن پلاسکو در جستجوی آنیم. گویی پلاسکو آینه‌ی تمام قدی بود برای دیدن خودمان که چگونه آتش گرفته‌ایم و چگونه از درون ویران شده‌ایم.
صدای ریختن پلاسکو، این قلب ۵۰ ساله‌ی تهران، استعاره‌ای است از زندگی لجام گسیخته‌مان در گذشته و حال و چشم‌‌پوشی‌مان از آینده‌‌ی جمعی پیش رو. چسبیدنمان به منافع زودهنگام و جمع‌کردن مسئله‌های پیش رو تا مبادا نیم‌نگاهی هم به روزهای فردا کنیم؛ چراکه چو فردا بیاید فکر فردا کنیم! فرقی هم نمی‌کند که در کدام جایگاهیم. بارها صحبت‌های سخنگوی آتش‌نشانی را مبنی بر اخطارهای پی‌درپی خطرات ایمنی به مالکین و کسبه پلاسکو شنیده‌ایم و غصه خوردیم؛ اما حاضر نیستیم ریالی برای امنیت خانه‌مان هزینه کنیم و حتی برای گرفتن پایان کار ساختمان به آشنایی در شهرداری زنگ می‌زنیم و یا قضیه را با هدیه‌ای ناقابل به مامور شهرداری حل می‌کنیم. هنوز چشم‌هامان از آوار نابودی آنی حداقل ۶۰۰ میلیارد کالا خیس خیس است؛ اما نوبت به مغازه خودمان که برسد می‌گوییم همین یک میلیون هم مرهمی برای زخم زندگی‌مان است و حالا کو تا پاساژ ما آتش بگیرد! کرور کرور الیاف و پارچه را هم در کنج مغازه‌مان انبار می‌کنیم برای فروش شب عید و هیچ حواسمان نیست که جرقه‌ای می‌تواند نه تنها زندگی ما که زندگی چندین هزار نفر را در کام مرگ اقتصادی بکشاند. بغض می‌کنیم و برای دوست و فامیل و آشنا از ازدحام جمعیت و نرسیدن ماشین‌های امداد در صحنه می‌گوییم و استوری اینستایمان را تند تند از محل حادثه به روز می‌کنیم؛ اما یکبار نمی‌پرسیم که خودمان آنجا چه کار می‌کنیم. تا حادثه‌ای هم اتفاق می‌افتد مسئولیت شهروند-خبرنگاری‌مان روی دوشمان سنگینی می‌کند و باید سریع از محل حادثه رسالتمان را و دینمان به جامعه بشری را ادا کنیم. زجه‌های مغازه‌دار امانمان را می‌برد که فریاد می‌زند اگر می‌دانستم هزینه می‌کردم؛ اما نوبت به خودمان که برسد ...!
پلاسکو با آن عظمت و قدمتش، خیره به چشم‌های نگرانمان ما آوار شد بر سر آن‌هایی که داشتند تاوان سنگین بی‌احتیاطی دیگران را می‌دادند. حالا مضطرب و نگران حال آتش‌نشانانی هستیم که با چشم خود حبس شدنشان را دیدیم. انگار خودمان را حالا در آینه‌ای دیگر می‌بینیم. گویی این خود ماییم که زیر آوار خرواری ویرانه حبس شده‌ایم و دیگر وقت آن است که به جای جستجوی مسئله در ویرانه‌های چهارراه استانبول، کمی درون خودمان را زیر و رو کنیم: چه شده است که این حجم انبوه کوته‌بینی و منفعت طلبی فردی را هر روز زندگی می‌کنیم؟

*. عکاس و شاعر شعر تیتر متن را هر چه گشتم پیدا نکردم


۱۳۹۳ دی ۱۳, شنبه

تعلیق * نژاد پرستی * شرافت = چند متر مکعب عشق

تاریخ نشان داده است که گویا هر قوم و قبیله‌ای دوست دارد که مدام در گوش هم‌قطاران خود از ویژگی‌های مثبتش حرف بزند و در زیر آوار هجوم حجم شدیدی از ویژگی‌های مثبت، سیاهی‌های خود را پنهان کند و نبیند و خودش را گول بزند که ما فخر عالمیم و رب‌النوع «شرافت»، «صداقت»، «خیرخواهی»، «نوعدوستی»، «ایثار»، «صداقت»، «پشتوانه تاریخی» و ویژگی‌هایی از این دست. «مهمان‌نوازی» هم از آن دست ویژگی‌هایی است که در لیست افتخارات هر ایرانی جای دارد و ما ایرانی‌ها مدام به این «مهمان‌نوازی» خود می‌بالیم. اما دقیق که می‌شوی انگاری این «مهمان‌نوازی» تعریفی خاص دارد. واژه «مهمان» در لغت «مهمان‌نوازی» گویی منحصر به کسانی است که ما خودمان را نسبت به آن‌ها دست پایین‌تر فرض می‌کنیم؛ یعنی بیشتر «مهمان‌نوازی»مان برای دیگرانی است که فکر می‌کنیم از ما بهترند. اگرنه چه بسیار دیده‌ایم و شنیده‌ایم که در همین ایران خودمان سفر کردیم و چون لهجه‌مان به لهجه شهر مقصد نخورده، قیمت‌ها بالاتر رفته و کرایه‌های بیشتر شده است. حالا اگر باورش برایمان سخت است که آن طورها هم که باید «مهمان‌نواز» نیستیم، تنها کافی است که افاغنه را در ذهنمان مجسم کنیم. مردمی شریف که بی‌اختیار و از سر ناچاری در برهه‌های مختلف زندگانی‌شان مجبور شده‌اند تا برای فرار از جهالت طالبان و زورمندان افغانستان به ایران مهاجرت کنند. این پناه‌جویان که بسیاری شان در کشور خود مقام و منصب و احترامی داشته‌اند، به‌راحتی می‌توانند تا با بازنمایی زندگی رسمی و روزمره‌شان در ایران بت «مهمان‌نوازی» ایرانی را تکه‌تکه کنند و پیش چشم ما سخن از بخش «نژادپرستانه» رفتار ایرانی بزنند. شاید زیاد نیازی به قلم‌فرسایی نیست که چه بر سر افاغنه آمده که این جماعت آن‌قدر زیادند که ما هر روز بخشی از زیست روزمره‌مان را با آن‌ها می‌گذرانیم و زندگیمان با زندگی این پناه‌جویان گره خورده است. شاید نیم‌نگاهی به آمارها بد نباشد؛ هرچند آمارها در ایران غریب، پراکنده و عجیبند و در مسأله افاغنه که هم بدتر و ناموزون‌تر. اما روایت‌ها از حضور یک تا چهار‌میلیون پناهجوی افغانی خبر می‌دهد: حدود نهصد‌هزار نفر تا یک‌میلیون نفر افغانی رسمی (دارای کارت اقامت) و چیزی بیش از ٢‌میلیون جمعیت غیررسمی و این یعنی چیزی در حدود ٤‌درصد از جمعیت این کشور. نکته قابل تأمل در این آمار این است که چیزی بیش از دو برابر افراد رسمی، مهاجر غیررسمی در ایران ساکنند. طبق برخی دیگر از آمارها نیز ٦‌درصد بازار نیروی کار ایران متعلق به همین جماعت افاغنه است. همین سهم عظیم افاغنه در ایران باعث شده است که ایران سالیان‌سال بعد از پاکستان، دومین کشور پناهنده‌پذیر دنیا باشد. عجیب‌تر آن‌که هنوز که هنوز است، قوانین منسجم و پایداری برای نظم‌دهی به این حجم بزرگ جمعیتی وجود نداشته و گاه جسته و گریخته تنها طرح‌های ضربتی برای اخراج آن‌ها از ایران مطرح و پیاده‌سازی می‌شود. به این شیوه است که افاغنه هم از منظر قانون و دولت تحت فشارند و هم در نسبتی بزرگ‌تر، وحشتناک‌تر و مهم‌تر از طرف جامعه ایرانی.
جالب‌تر آن‌که ما خودمان ملتی رنجدیده هستیم؛ همه ما دیده‌ایم و شنیده‌ایم و خوانده‌ایم که ایرانی‌ها در اروپا و آمریکا چه رنج‌ها که کشیده‌اند و چه تحقیرها که شدند و راه دور چرا تا همین چند‌سال پیش انگشت‌نگاری از مسافران ایرانی در فرودگاه‌های کشورهای همسایه امری مرسوم و عادی شده بود. حال کجای کار می‌لنگد که چنین مردمی که خود رنج تحقیر نژادی را سال‌هاست که به دوش می‌کشند، با مهاجران و پناهجویان افغانی چنین به ستیزه برخاستند، از کمترینش که خود واژه «افغانی» است، تا بزرگترش که اجبار به کارهای پست و با قیمت پایین است؛ از دور نگه‌داشتن فرزندانمان از آن‌ها تا محروم‌کردن فرزندان همان اکثریت غیررسمی افاغنه از تحصیل در ایران. در و دیوار امن خانه‌های اکثر ایرانی‌ها شاهدی محکم است بر مظلومیت آن‌هایی که روایت رنجشان را می‌شود در ساخته‌شدن تار و پود همان خانه‌ها خواند.
فیلم شریف «چند متر مکعب عشق» که این روزها میهمان لیست اکران سینماهای کشور است، روایت رنج این مردمان در تعلیق است؛ داستان عشقی بی‌مرز و صمیمی بین دختری افغانی و پسری ایرانی. اما در پس پرده این عشق روایتی دیگر پنهان شده است: تعلیق یا به تعبیری جامعه‌شناسانه نگه‌داشتن در «وضعیت استثناء». افاغنه ایران همیشه در تاریخ در تعلیق بودند. در دوران سازندگی که نیاز مبرم به کارگر ارزان‌قیمت بود، همه افاغنه به رسمیت شناخته می‌شدند و پیر و جوان، زن و مرد، کودک و بزرگ، فرقی نمی‌کرد، همه به کار مشغول بودند تا ایران را بسازند؛ آنچه به تعلیق درآمد قانون بود برای استثمار. اما بعد از آن، حق «حق داشتن» هم از این مهاجران سلب شد. این فیلم روایت همین وضع استثناست. بازنمایی هوشمندانه اقشار مختلف از دکتر گرفته تا آدم عادی که همگی حالا در یک نقش (نقش کارگر) باید از صبح تا شب سخت‌ترین کارها را بکنند و زیر نگاه تحقیرآمیز ایرانی، مدام در هراس قانون روزگار به‌سر کنند. بدین‌گونه گویی عشق بی مرز میان یک ایرانی و افغانی، خود استعاره‌ایست برای دعوت به صلح؛ استعاره‌ای برای تعلیق مساله «نژاد». روایت منسجم، موسیقی بجا، تدوین دلچسب، بازی‌های خوب و قاب‌های هنرمندانه باعث شده است تا در نهایت فیلمبرادران محمودی فیلمی دیدنی باشد که تلنگری جدی به مخاطب ایرانی خود می‌زند.


*. چاپ شده در روزنامه شهروند (+)

















۱۳۹۳ آبان ۱۷, شنبه

گوشی رو پیدا نکردم، دزدیدم!

گوشی رو پیدا نکردم، دزدیدم!
روایتی از سرقت تلفن همراه و پیگیری­های بی­ سرانجام


حدودای 6 عصر در ازدحام وحشتناک BRT ایستگاه گیشا وارد اتوبوس شدم که دیدم جیبم را زده ­اند، قبلش داشتم با تلفن صحبت می­کردم و مطمئن بودم که در هنگام ورودم به اتوبوس این سرقت رخ داده است؛ هر چند با خودم می­گفتم شاید از جیبم افتاده و کسی آن را پیدا کرده است؛ آدمی است دیگر، به امید زنده است و مدام در حال توجیهی برای امید دادن به خود. ایستگاه بعد پیاده شدم و به گیشا باز گشتم، هر چه گشتیم چیزی پیدا نشد. با گوشی دیگری به خط خودم زنگ زدم، هنوز زنگ می­خورد و همین صدای بوق آزاد امیدی بود که احتمال زیاد گوشی­ام سرقت نشده و گم شده است. در همین حین به 110 هم زنگی زدم و بعد حدود 20 دقیقه­ای یک نفر از کلانتری یوسف­آباد آمد و گزارشی نوشت و گفت حالا که گوشی روشن است، به راحتی قابل ردیابی است و فردا به دادسرا برو و به راحتی فرد سارق پیدا می­شود. اما من هنوز خودم را توجیه می­کردم که گوشی گم شده و جایی افتاده و کسی پیدایش می­کند و در همین افکار بودم که 2 نفر دیگر را هم دیدم که گوشیشان را در همان ایستگاه و همان حوالی زمانی که من سوار شدم، زده­اند. دیگر تقریبا مطمئن بودیم که سرقتی رخ داده است. آن­ها را هم تشویق کردم که به 110 زنگی بزنند و پیگیری­ای کنند که با پوزخندی که یکی از آن­ها زد، متوجه شدم که رغبتی به این کار ندارند. یکی­شان زد روی شانه­های من و گفت: «جدا فکر کردی پیگیری می­کنند، این بار دومی است که گوشی­ام را می­دزدند و بیخیالش شو! خط رو بسوزون و گوشی دیگری بخر». به خانه آمدم و به کلانتری محل مراجعه کردم، راهم ندادند! گفتند به ما مربوط نیست و باید به دادسرا بروی. در این هنگام هم هر چه زنگ می­زدیم به گوشی، بوق آزاد می­زد و کسی بر نمی­داشت. به چند نفر از دوستانم زنگی زدم و حال آنکه همه به­اتفاق می­گفتند برو سیم کارتت را بسوزان و خلاص! بهش فکر نکن! یکیشان هم پشت تلفن با لحنی خاص آوازی سر داد که: «اون که رفته دیگه هیچ­وقت نمیاد ...». صبح 5 شنبه راس ساعت 8 رفتم به دادسرای نزدیک محل خانه، چند نفری بودیم، یکی ماشینش و دیگری خانه­اش سرقت شده بود، یکی مثل من گوشیش را برده بودند، یکی دیگر هم موتورش پیدا شده بود. تا ساعت ده و نیم منتظر ماندیم که قاضی کشیک سر برسد، آخر پنجشنبه و جمعه­ها که دزدی­ای نمی­شود که ادارات اینچنینی کار کنند که! سربازی آمد و گفت که قاضی آمده ولی فقط به سرقت خودرو امروز رسیدگی می­شود و الباقی بروند و خود را علاف نکنند. این شد که بعد از چند بار اصرار دیدم که راهم نمی­دهند، باز گشتم. در راه که بودم، یکبار دیگر خط مسروقه­ی خود را گرفتم. صدایی آمد: «الو!» با شعف فراوانی گفتم: «اِاِاِ ... سلام، آقا شما گوشی رو پیدا کردید؟». کمی مکث کرد و با لحنی حق به جانب و شاکیانه گفت: «نخیر! من گوشی رو دزدیدم!»؛ خیلی شیک و مجلسی و با صدایی قاطع می­گفت من دزدیدم! بعد هم ادامه داد که «من الان جاییم وقت ندارم، بعدا زنگ بزن بگم چیکار کنی!». و سریع قطع کرد. این بود که این همه وقاحت عصبانیم کرد. به همراه اول هم زنگ زدم و گفتند با دستور قاضی همه چیز حل می­شود و به راحتی جای سارق تا وقتی سیم کارت در گوشی است قابل ردیابی است. به دادسرا برگشتم و گفتم الا و بلا باید قاضی را ببینم، سرباز دم در بعد اصرارهای فراوان گفت بگو تا من به قاضی موردت را بگویم و اگر اجازه داد بروی پیشش. توضیح دادم و بعد از چند دقیقه آمد و گفت قاضی گفته که برو شنبه صبح بیا! این شد که خسته از این همه عدالت و پیگیری به خانه آمدم. دوباره تماس گرفتم و سارق برداشت و گفت مگه نگفتم جاییم بعدا زنگ بزن و قطع کرد. به 110 زنگ زدم و شرح ما وقع دادم و گفتند به ما ربطی ندارد و فقط با دستور قاضی ما وارد عمل می­شویم. آخرین تیر امیدم پلیس آگاهی بود، زنگ زدم و گفتند که در کلانتری ثبت پرونده کن و سریع بیا که سارق را بگیریم. خوشحال شدم و به سرعت رفتم، سه کلانتری را سر زدم تا جوابی بدهند و سر آخر رفتم همان کلانتری یوسف­آباد. تشکیل پرونده دادند و ساعت یک بود که راهی شدم به سمت پلیس آگاهی، کارهایم را سریع انجام دادند تا اینکه فرد آخری که باید امضا می­کرد و دستور می­داد، نبود! یک ساعتی نشستم و آمدند و گفتند که نمی­آید. برو شنبه صبح بیا. جالب­تر آنکه مدام من توضیح می­دادم که فرد سارق هنوز گوشی را خاموش نکرده و قابل ردیابی است و این همه عجله­ی من بابت همین مساله است، ولی پاسخ­ها متفاوت بود: یکی اعتراض کرد که اصلا چرا بعدش زنگ زدی و پلیس بازی درآوردی!؟ یکی گفت که حالا که برداشته باهاش قراری بگذار و پولی بده و ماجرا را ختم کن. آخری هم گفت سیم کارت را بسوزان و ما پیگیر می­شویم و اگر پیدایش کردیم، خبرت می­کنیم. این شد که در راه خیلی با خودم فکر کردم. گفتم ایکاش اصلا از همان اول پیگیری نمی­کردم و این همه وقتم هم تلف نمی­شد. چند بار دیگر هم زنگ زدم و کماکان زنگ می­خورد و کسی بر نمی­داشت. این شد که تصمیم را گرفتم و رفتم به دفتر مخابراتی و گفتم سیم را می­سوزانم و بعد هم می­روم یک گوشی دیگر می­خرم و تمام. اما پاسخ همراه اول شوکه­ام کرد: سیستم­های ما چند روزی است که کلا قطع است و نه می­توانی بسوزانی و نه سیم کارت جدید بگیری. برو شنبه بیا! گفتم گوشی­ام را دزدیده­اند که سری تکان داد بدین معنا که به من چه! حالا من مانده­ام و خطی که نه می­شود سوزاند و فقط می­توان گاه­گاهی زنگ زد و صدای بوق آزادش را شنید. در این میانه هم گاهی طرف جواب می­دهد و با استدلال­هایی مطقن که تو هیچ­وقت به گوشیت نمی­رسی، می­گوید: «این اپل­آی­دی گوشیت رو بده من لااقل من به یه پولی برسم و فلشش کنم بفروشم بره!».
صبح شنبه به آگاهی رفتم که فرد مسئول گفت ثبت پرونده شده، گفتم من زنگ می­زنم و با طرف صحبت می­کنم و توضیح دادم، گوش نمی­داد و گفت ما نمی­توانیم از روی سیم­کارت کاری بکنیم، اگر دوباره سیم­کارت را روی گوشی خودت بگذارد قابل ردیابی است. گفتم یعنی طرف نمی­داند!؟ گفت چرا! اوراق می­کنند این گوشی­ها را! تو هم به گوشیت نمی­رسی! این شد که بازگشتم و با خودم می­گویم که کلیپ هپی که نساخته بنده­ی خدا، یک گوشی ناقابل زده از ما آن هم فوقش دو میلیون ارزشش بوده دیگر! هپی­ها مهمتر از اینست که پلیس آگاهی وقتش را صرف یک گوشی ناقابل کند. حالا نشسته­ام و دعا می­کنم که مخابرات زودتر سیستم­هایش را عوض کند که لااقل دزد محترم کمتر بتواند از سیم­کارتم استفاده کند!

شاید اگر کسی این داستان را برایم می­گفت، در دلم می­گفتم دروغ محض است و مگر می­شود که این همه راحت و سربلند (!) دزدی کرد. اما حالا می­بینم به راستی اینجا کشور غیرممکن­هاست! 


*. چاپ شده در روزنامه شهروند (+)

۱۳۹۳ خرداد ۱۵, پنجشنبه

یادداشت مطبوعاتی - هربرت گانز معرف جامعه شناسی مردم مدار


-----------------------------------------
چاپ شده در خبرنامه گروه جامعه شناسی مردم مدار 
لینک اطلاعات خبرنامه در سایت انجمن جامعه شناسی ایران (+)
لینک پی دی اف خبرنامه (+)





هربرت گانز، متولد 1927 در کلن آلمان، هفتاد و هشتمین رئیس انجمن جامعه ­شناسی امریکا است که نخستین ­بار در خطابۀ خود برای احرازِ مقامِ ریاستِ این انجمن، با عنوان «جامعه ­شناسی در امریکا: نظم و مردم»[1]، در 1988 مفهوم جامعه ­شناسی مردم ­مدار را پیش ­نهاد؛ مفهومی که بعد­ها به جنبشی با همین عنوان در جامعه ­شناسی امریکا بدل شد و امروزه مایکل بوراووی سردمدار آن است[2].
گانز بعد از ترک آلمان نازی در 1938 به انگلستان و در 1940 به امریکا مهاجرت کرد. پس از دریافت مدرک فوق ­لیسانس جامعه­ شناسی از دانشگاه شیکاگو، در 1957 دکترای خود را در رشتۀ جامعه ­شناسی و برنامه ­ریزی از دانشگاه پنسیلوانیا گرفت. از 1953 پژوهشگر موسسۀ مطالعات شهری دانشگاه پنسیلوانیا و استادیار مطالعات و برنامه­ ریزی شهری و مدرس گروه جامعه ­شناسی همان دانشگاه شد. سپس چند سال در دانشگاه MIT به تدریس مشغول شد و از 1971 به گروه جامعه ­شناسی دانشگاه کلمبیا پیوست و پس از 14 سال کرسی رابرت لیند را از آن خود کرد. او، علاوه بر ریاست انجمن جامعه ­شناسی امریکا، یک سال رئیس انجمن جامعه­ شناسی شرقی[3] (1973) و همچنین مشاور و عضو کمیته­ های تخصصی برنامه ­ریزی شهری، فقرزدایی، مسکن و رسانه­ های جمعی بوده است و جوایز و درجات افتخاری متعددی دریافت کرده است که جایزۀ پژوهشگر ممتاز انجمن جامعه ­شناسی امریکا در 2006 یکی از آن­ها است. همچنین، سابقه ­ای طولانی در روزنامه ­نگاري دارد و مقالات متعددی در روزنامه ­های امریکا از وی منتشر شده است.
از نظر گانز، جامعه ­شناسی مردم ­مدار پژوهشی جامعه ­شناسانه است که ویژگی اصلی آن مرتبط بودن با مردم و در عین حال سودمندبودن برای آنان است. وی دو مشخصۀ اصلی جامعه­ شناسی مردم ­مدار را این ­گونه بیان می ­کند: 1. ارائۀ بینشی جدید یا یافته ­هایی نو دربارۀ جامعه که روزنامه نگاران یا دیگر راویانِ جامعه به آن نپرداخته­اند؛ و 2. بهره ­گیری از زبانی فهم ­پذیر برای عمومِ مردم (Gans H. J., 2011). از نظر وی: «هدف اصلی جامعه­شناسی مردم­ مدار کمک به مردم در فهم اجتماعی است که در آن زندگی می ­کنند» (Gans, 2009). او جامعه­شناس مردم­ مدار را روشنفکری عمومی می­ ­داند که ایده­ های جامعه ­شناسانه را برای مسائلی که جامعه ­شناسی دربارۀ آن­ها حرفی برای گفتن دارد، به ­کار می ­بندد (Burawoy, 2003). به روایتِ گانز، جامعه ­شناس مردم­ مدار جامعه­ شناسی است که باید ضمنِ تعریفِ مباحثات و مسائل عمومی، به توسعه و شکل ­دهی به آن­ها نیز کمک کند. به عبارت دیگر، او محرک و تهییج­ کنندۀ مباحثات در سطوح محلی و ملی و جهانی است. بر این اساس،  جامعه ­شناسی مردم­ مدار ارتباط جامعه­ شناس را با مردم و جامعه تقویت می­ کند و بنابراین او را به تجزیه و تحلیلِ مسائل و رویدادهای جاری از دید جامعه­ شناسی ترغیب می­ کند و، به این قرار، کار جامعه ­شناس در جامعه نمایان می­ شود (Rinalducci, 2005).
ردپای چنین اندیش ه­ای را می ­توان در یکی از معروف­ترین پژوهش­های هربرت گانز دربارۀ کتاب­های پرفروشِ جامعه­ شناسی در امریکا یافت (Gans, 1997)؛ پژوهشی که یافتۀ اصلی آن این بود که بسیاری از این آثار برای مخاطب خارج از کلاس درس اصلاً جذابیتی ندارد و خوانندگان غیردانشگاهیِ این آثار بسیار کم­ اند. در پی آن، گانز پیشنهاد می ­­دهد جامعه­ شناسان به موضوعاتی بپردازند که در دستور کارِ سیاست ­گذاران و سیاست­ پیشگان و فعالان اجتماعی است و نتایج یافته ­های خود را نه به زبان علمی و فنی جامعه ­شناسی که به زبانی عامه ­فهم ارائه کنند. او کسبِ وجهۀ مردمی را شرطِ لازم، و البته نه کافی، برای کارِ جامعه ­شناسی می­داند و تأکید می­ کند جامعه ­شناسی به همان میزان که به دانش تخصصی و روش­ شناختی نیاز دارد، باید فنِ نویسندگی هم بداند.
گانز سه وجهِ مهم برای جامعه­ شناسی قائل است: 1. توجه به کارِ میدانی: منبعِ اصلیِ داد ه­های تجربیِ جامعه­شناسی مردمان عادی ­اند. این داده ­ها با حضور در میدان، به کمکِ مشاهده و مصاحبه و پرسشنامه و مشارکت حاصل می­شوند؛ 2. نگاهِ از پایین به بالا: به دلیلِ تمرکز جامعه­ شناسی بر مردمان عادی، نگاه جامعه ­شناسی برخلافِ بسیاری از رشته ­های هم جوارش از پایین به بالاست؛ و، 3. جامعه شناسی از بسیاری از شاخه­ های دیگر علوم اجتماعی به لحاظ فلسفی ماجراجوتر بوده و باید باشد (Gans, 2009).
او با تفکیک جامعه­ شناسی عوام­ زده[4]، به عنوان گونه ­ای جامع ه­شناسیِ روزنامه ­ای، از جامعه ­شناسی مردم ­مدار می­ افزاید که امروزه جامعه ­شناسان و روزنامه ­نگاران نوعی رابطۀ عشق و نفرت با یکدیگر دارند که این به هر دو لطمه می­زند. جامعه ­شناسان به روزنام ه­نگاران برای انتشارِ آثار و پژوهش ­هاشان نیازمندند و در مقابل روزنامه­نگاران هم به تخصصِ جامعه­ شناسان نیاز دارند. روزنامه ­نگاران می­ توانند چگونه نوشتن را به جامعه ­شناسان آموزش ­دهند و خود نیز نحوۀ تحلیلِ روشمندِ مسائل را از جامعه­ شناسان بیاموزند (Gans, 2009).
با این­همه، او نگرانِ برخی دام ­ها پیشِ پای جامعه ­شناسی مردم ­مدار است. یکی از آن­ها نوشتن مطالب صرفاً برای انتشار و خودنمایی و کسبِ وجهۀ مردمی است. در این صورت، خطری که جامعه­ شناسی مردم­ مدار را تهدید می­کند این است که محبوبیتِ یک اثر را دلیل بر کیفیتِ مطلوبِ آن بدانیم (Gans, 1997).
گانز از نخستین کسانی بود که  فقدان رویکردِ جامعه ­شناسی مردم ­مدار را در این رشته حس کرد و آن را تذکر داد. در نظرِ او از این طریق است که جامعه­ شناسی با درگیر شدن با مسائل جامعه به تولید مفاهیمی مرتبط و به­ روز می­پردازد، خود را به مردمانی که مطالعه­ شان می ­کند نشان می ­دهد و از این راه در میان مردم و جامعه مشروعیت و مقبولیت می­یابد.

منابع
Burawoy, M. (2003). “Models of Public Sociology: Hausknecht vs. Burawoy”. Footnotes.
Gans, H. J. (2011, may 31). “How to be a public intellectual”. (N. Jones, Interviewer(
Gans, H. J. (2009). “A Sociology for Public Sociology: Some Needed Disciplinary Changes for Creating Public Sociology”. In V. Jeffries, Handbook of Public Sociology. Rowman & Littlefield Publishers.
Gans, H. J. (1997). “Best-Sellers by Sociologists: An Exploratory Study.” Contemporary Sociology, 26: 131-135.
Rinalducci, N. (2005)."Sociological Accessibility and the Institutionalizing of Professional Public Sociology". The Journal of Public and Professional Sociology, 1(1): Art. 2 1

گزیدۀ کتاب­شناسی
Gans, H. J. (1968). People and Plans: Essays on Urban Problems and Solutions. Basic Books.
Gans, H. J. (1974). More Equality. Vintage Books.
Gans, H. J. (1974). Popular Culture and High Culture: An Analysis and Evaluation Of Taste. Basic Books.
Gans, H. J. (1982). The Levittowners: Ways of Life and Politics in a New Suburban Community. Columbia University Press.
Gans, H. J. (1982). Urban Villagers: Group and Class in the Life of Italian-Americans. The Free Press.
Gans, H. J. (1991). Middle American Individualism: Political Participation and Liberal Democracy. Oxford University Press.
Gans, H. J. (1994). People, Plans, and Policies: Essays on Poverty, Racism, and Other National Urban Problems. Columbia University Press.
Gans, H. J. (1996). The War Against The Poor: The Underclass And Antipoverty Policy. Basic Books.
Gans, H. J. (1997). “Best-Sellers by Sociologists: An Exploratory Study.” Contemporary Sociology, 26: 131-135.(ترجمۀ این مقاله در همین شماره از خبرنامۀ جامعه­شناسی مردم­مدار آمده است)
Gans, H. J. (1999). Making Sense of America: Sociological Analyses and Essays (Legacies of Social Thought Series). Rowman & Littlefield Publishers.
Gans, H. J. (2004). Democracy and the News. Oxford University Press. (این کتاب را آقای علیرضا دهقان با عنوانِ دموکراسی و خبر ترجمه کرده و در 1385 انتشارات سمت منتشر کرده است.)
Gans, H. J. (2005). Deciding What's News: A Study of CBS Evening News, NBC Nightly News, Newsweek, and Time. Northwestern University Press.

Gans, H. J. (2009). Imagining America in 2033: How the Country Put Itself Together after Bush. The University of Michigan Press.
Gans, H. J. (2009). “A Sociology for Public Sociology: Some Needed Disciplinary Changes for Creating Public Sociology. In V. Jeffries, Handbook of Public Sociology. Rowman & Littlefield Publishers.


[1] Sociology in America: The Discipline and the Public
[2] دیدگاه­های بوراووی در این حوزه در مطالب آتی در همین ستون معرفی خواهد شد.
[3] Eastern Sociological Society
[4] POP Sociology

۱۳۹۳ خرداد ۱, پنجشنبه

یادداشت مطبوعاتی - معضلی به نام دور دور

معضلی به نام دور دور
-----------------------------------------------
چاپ شده در روزنامه شهروند - پنجشنبه 1 خرداد 
لینک دائم مطلب (+)
پی دی اف صفحه (+)

اگر جوان باشید و یا احیانا ساکن خیابان­های ایران­زمین، سعادت آباد یا فرشته و ولی­عصر، فعل «دور دور کردن» یکی از بدترین افعالی است که هر روز در خاطرتان صرف می­شود. «دور دور کردن» اشاره به تفریحی دارد که در آن عده­ای برای نمایش آهن­های زینتیشان (بخوانید ماشین­های گران­قیمت) به خیابان می­آیند و مسیری مشخص را مدام دور می­زنند. جالب­تر آنکه تجربه­ی سکونت 15 ساله در خیابان ایران­زمین ثابت کرده است که اغلب این افراد از اقشار پایین جامعه­اند که به ناگهان پولی به دستشان رسیده و ماشینی خریده­اند و یا بدتر از آن کارگران نمایشگاه­های ماشین و افرادی از این دستند. یادم هست همین سه ماه پیش در سه راهی مهستان با ماشینی تصادف کردیم که به هنگام رد و بدل کارت ماشین و بیمه فهمیدیم طرف اصلا تهرانی نیست! اما این تفریح پوچ، رفته­رفته این روزها شکل و شمایل جدیدتری به خود گرفته است. از همین بعد از عید جدیدترین نوع این پدیده در خیابان ایران­زمین به صورت دریفتینگ (ترمز دستی کشیدن با سرعت بالا در خیابان به طوریکه ماشین دور خودش می­چرخد؛ چیزی درست مثل صحنه­های اکشن سریال معروف هشدار برای کبرا 11) آن هم نه در ساعات شبانه روز که در بامداد و ساعاتی حدود 3 یا 4 نیمه شب ساکنین را به شدت آزار داده است. در این میان هم نیروی انتظامی و راهنمایی و رانندگی به جای حل موضوع، تنها با تمرکز بر جمع­کردن و پاک کردن صورت مساله اقداماتی نظیر بستن سر خیابان ایران­زمین یا سه راه مهستان را انجام داده­اند. این اقدام، بدون فکرِ به این مساله است که هدف این قبیل افراد، تنها دور دور کردن است و نمایش ماشین­های گران­قیمت خود (احتمالا برای پوشاندن ضعف­های شدید شخصیتی و درونی خود) و نه چیزی بیش از آن. لذا نتیجه­ی این اقدامات گاه و بیگاه نیروی انتظامی، چیزی جز اذیت بیش از پیش برای ساکنین این محله­ها نیست. به طوریکه بارها و بارها شاهد دعوای نیروهای انتظامی با ساکنین این محلات شده است. نمونه­ی آخرش همین چهارشنبه سوری گذشته بود که یکی از ساکنین مجتمع سینا در خیابان ایران­زمین قصد ورود به مجتمع را داشت که نیروی انتظامی مسیر را بسته بود و این امر منجر به بگو و مگو و دعوای شدید میان ساکنین و آن­ها شد. 
بی­اعتنایی و سیاست­های بی­نتیجه این ایام کار را به جایی رساند که درست در جمعه شب گذشته، این افراد دور دور کننده، در نیمه­شب اقدام به شکستن شیشه­ی ماشین­های اطراف مجتمع سینا و همچنین خانه­های طبقات پایینی بلوک هفدهم این مجتمع کردند و این امر باعث شد تا در همان اوایل شب شنبه­ی هفته­ی جاری، ساکنین این مجتمع به صورت دسته­جمعی بیرون ریخته و زنجیره­ای انسانی برای اعتراض به بی­اعتنایی نیروی انتظامی و مقامات مسئول به وضعیت خیابان ایران­زمین تشکیل دادند. اقدامی که باعث شد تا در چیزی کمتر از ربع ساعتی نیروهای انتظامی و راهنمایی و رانندگی به محل تجمع بیایند و به آرام­کردن ساکنین بپردازند و نتیجه­ی آن باز هم بستن سر خیابان ایران­زمین و سه راه مهستان شده است. اقدامی که در این چند روز بیش از پیش شاهد آن بوده­ایم. القصه ما مانده­ایم و اقداماتی بیهوده، هل من ناصر ینصرنی!؟


*. دیگر یادداشت های مطبوعاتی (+)

۱۳۹۲ بهمن ۲۶, شنبه

یادداشت مطبوعاتی - به گداها باید کمک کرد یا نه؟

روایتی از پرسشی مهم و فراموش شده 
به گداها باید کمک کرد یا نه؟


چاپ شده در روزنامه شهروند - شنبه 26 بهمن  ماه 
لینک دائم مطلب (+)
پی دی اف صفحه (+)

داشتیم وارد رستوران می‌شدیم که دیدیم صاحب رستوران با اخمی عمیـق دارد یک کودک گــدای خیابانی را از مغازه‌اش بیرون می‌کند. ناگاه زنی آمد و دستی سر دختربچه‌ کشید و اخمی به صاحب مغازه کرد و گفت: «مگر چیزی ازت کم می‌شود کیکی به این بچه بدهی؟» و رفت. رفیقی که همراهم بود، رفت و با دخترک صحبت کرد و با اشاره‌ای به من گفت برایش چیزی بخرم. دخترک از شادی دوستانش را هم صدا کرد و به چشم برهم‌زدنی دور و برم را چند بچه‌ قد و نیم‌قد گرفتند و همه بی‌نظم و معصومانه، پشت هم عمو عمو می‌گفتند و هر کدام چیزی می‌خواستند. به سبک پیشخدمت‌های رستوران، دونه‌دونه و با حوصله سفارش‌هایشان را گرفتم و داخل شدم. تا سفارش‌ها آماده شود، صاحب رستوران آمد و گفت: «برای این‌ها می‌گیری؟» که با تکان سری تاییدش کردم. گفت: «اینها کارشان است، هر روز این‌جا جمع می‌شوند. برای همین دختر بچه‌ای که داری چایی می‌خری، همین نیم ساعت پیش یک چایی و کیک بردم که بخورد و برود. ما این قدرها هم بد نیستیم، اما نمی‌شود که دم به دقیقه بهشان سرویس بدهیم و کاسبی‌مان را تعطیل کنیم. شما همین ۲ دقیقه را می‌بینی که ما انداختیمشان بیرون اما باید باشی و صبح تا شب ببینی که بتوانی قضاوت کنی». با خودم گفتم راست می‌گوید دیگر؛ اعصاب این‌ها هم ریخته بهم. همین‌طور مشغول فکر کردن بودم که از شیشه‌ کافه به بیرون نگاه کردم؛ رفیقم میان همه آن بچه‌های قد‌ونیم‌قد ایستاده بود و داشت بلند بلند می‌خندید. خیره‌اش بودم که چگونه دارد با همه‌ آنها شادی می‌کند و ناگاه صدای صاحب‌رستوران مرا به خود آورد. سفارش‌ها را گرفتم که ببرم که یکی از مشتریان کافه با عصبانیت گفت: «همین شماهایید که گداپروری می‌کنید. من که هیچ‌گاه به این آدم‌ها کمک نمی‌کنم». جوابی به او ندادم؛ چرا که جوابی نداشتم که بدهم. رفتم بیرون و با همه‌ آن‌ها که حالا لبخند به لب داشتند، خداحافظی کردم و با رفیقم به داخل رستوران آمدیم. کدام مان درست عمل کردیم؟ آن صاحب‌رستوران خسته، رفیقم که بهشان کمک کرد و یا آن مرد محترمی که هیچ گاه به چنین افرادی کمک نمی‌کند؟ به راستی باید کمک کرد یا نه؟
در این جغرافیا که زندگی کرده باشی، روزی نیست که این پرسش، ناخودآگاه ذهنت را تحریک نکرده باشد. آن‌قدر پرسش جدی‌ای است که اغلبمان آن را فراموش کردیم؛ نه فراموشی از سر غفلت که خودمان خواستیم که فراموشش کنیم. خودمان خواستیم که وقتی پشت چراغ قرمز، بچه‌ معصومی را می‌بینیم که فال می‌فروشد سریع سرمان را گرم ضبط ماشین کنیم و چند آهنگی پس و پیش کنیم که مبادا وجدانمان تحریک و ذهنمان درگیر این پرسش بی سرانجام شود که: «کمک کنم یا نه؟». 
خودمان خواستیم که پاسخ‌های کلیشه‌ای را در ذهن داشته باشیم که سریع با دیدن چنین صحنه‌هایی بی‌فکر آن را بگوییم: «این‌ها فیلمشان است»، «همه‌ این‌ها پولدارند»، «گداپروری است» و... اما مگر می‌شود دید و دم نزد؟ مگر می‌شود دید و فکر نکرد؟ اما در این میان چه کسی مقصر است، چه کسی متهم و چه کسی گناهکار؟ خودت را جای هر کدام از این‌ها که بگذاری حق می‌دهی بهشان؛ همه انگاری حق دارند. 
همین جاست که باید نوع نگاهت را عوض کنی و پرسش را وارونه کنی و بپرسی مگر اصلا ما مقصریم؟ همین جاست که باید از مسئولان پرسید که کدام نهاد باید نقش کمک‌کننده به این‌ها را داشته باشد. در میان این همه رفتار متفاوت هیچ‌کس مقصر نیست. اشکال در جای دیگری است و آن هم نبود نهادی مسئول در قبال کودکان کار؛ نهادی که وظیفه‌اش رسیدگی به چنین مسایلی است و وقتی چنین نهادهایی که باید، وجود ندارند، لذا مجموعه‌ای از رفتارها پدید می‌آید که در آن همه گویی حق دارند؛ چه کسی که توهین می‌کند و کتک می‌زند و چه آن‌که دست نوازش بر سرشان می‌کشد.


*. دیگر یادداشت های مطبوعاتی (+)

۱۳۹۲ بهمن ۱۹, شنبه

یادداشت مطبوعاتی - جلب توجه علی ضیا در برنامه زنده تلویزیونی

چاپ شده در روزنامه شهروند مورخ شنبه 19 بهمن ماه

لینک دائم مطلب (+)
پی دی اف صفحه (+)


علی ضیا مجری برنامه­ی ویتامین 3 در برنامه زنده خود به بهانه­ی حرکت معلم مریوانی، که به خاطر شاگرد سرطانی خود موهایش را از ته زده بود، در حضور معلم مریوانی و شاگردش موهایش را تراشید. این حرکت او موجی از نقدهای گوناگون را، خاصه در شبکه­های اجتماعی، در پی داشت. عده­ای به تجلیل از این حرکت پرداختند و با پیام­های خود از این حرکت ضیا تشکر کردند، اما عده­ی زیادی از کاربران با نوشته­هایی همچون «واقعا که چی!؟»، «به هر حال باید بگه ما هم هستیم دیگه»، «کودکان سرطانی به پول احتیاج دارند نه این حرکات مسخره»، «دیگه سر تراشیدنم خز شد!»، «آخه این کارا چه سودی برای سرطانی­ها داره؟»، «الان من موهام بلنده بی تفاوتم یعنی؟»، «درد آدمای سرطانی نداشتن مو نیست!» و کامنت­ها و نوشته­های بی­شمار اینچنینی که بعضا همراه با توهین­ها و تحقیرهای گوناگون بود، این حرکت را حرکتی متملقانه و ریاکارانه خواندند. اغلب استدلال­های این افراد این مفروضه است که حرکتی اینچنینی هیچ سودی برای بیماران سرطانی ندارد و لذا این اقدام صرفا نمایشی است که در طی آن علی ضیا خود را با ظاهری اخلاق­گرا نشان می­دهد. برخی نیز در ادامه اینطور نتیجه­گیری کرده­اند که به جای این کار این مجری هزینه­ی درمان بیماران سرطانی را بدهد. با خوانش این استدلالات و بحث و گفتگوها ناگاه داستان­های مختلفی به ذهنم رسید؛ از خانم بازیگری که برای مبارزه سینه­های خود را برید تا حتی همان خواننده­ای که موهایش را بلند کرد و در انتها به خیریه­ای خاص تقدیمش کرد. کمی تصور کردم که اگر این اقدام، نه توسط علی ضیا و در جغرافیای ایران، که برای مثال توسط اپرا در برنامه مشهور خود اتفاق افتاده بود چه واکنش­هایی را شاهد بودیم. یادم هست همان زمان بعد از اقدام آنجلینا جولی دوستی متنی را منتشر کرد و گفته بود باید او را نامزد دریافت جایزه صلح نوبل کنند! اما به راستی اقداماتی اینچنینی برای کودکان سرطانی چه منفعتی دارد؟ آیا بهتر نیست به جای سر تراشیدن قلندری کرد و در خفا به کمک آنان شتافت؟ برمی­گردم به همان سوال اول و اصلی: «واقعا که چی!؟». همین سوال را هم می­شود درباره خود معلم مریوانی پرسید: «واقعا که چی که دانش آموزی سرطان گرفته و معلمش سرش را تراشیده«. اما پیامد آن تراشیدن چه بود؟ پیامدش شد یک امر نمادین که طی آن تمام هزینه­های آن دانش­آموز در وهله­ی اول تامین شد و سپس توجه­های مختلفی به بیماری­های کودکان صورت گرفت. آنقدر تاثیر یک تراشیدن موی سر بزرگ بود که حتی ریاست جمهوری نیز وارد عمل شد. حال در پی آن اقدام نیز علی ضیا به پاسداشت آن حرکت، در برنامه­ای زنده موی سر خود را تراشید تا این امر نمادین را امتداد دهد و توجهات بیشتری را به این موضوع جلب کند. حرکتی که شاید با میلیون­ها تومان برای اطلاع­رسانی این بیماری برابری کند. هر چند می­توان این اقدام ضیا را کمی لوس خواند و تکراری اما به هر حال امری است شایسته­ی پرداختن و شایسته­ی توجه. ای­کاش پس از مشاهده­ی چنین اقداماتی به جای تحقیر و توهین و افترا، حتی شده با یک «دمت گرم» ساده هم از علی ضیا تشکر کرد.




*. دیگر یادداشت های مطبوعاتی (+)

۱۳۹۲ دی ۲۲, یکشنبه

یادداشت مطبوعاتی - توجه به زیرساخت های افزایش جمعیت

چاپ شده در روزنامه شهروند - یکشنبه 22 دی ماه 
لینک مطلب (+)
پی دی اف صفحه (+)


سیاســـت افزایش جمعیت در سال‌های گذشته تنها معطوف به برنامه‌های عجولانه و صوری دستگاه‌های مسئول شده است. سیاستی که درواقع منجر به برگزاری چند صد سمیناهار (بخوانید سمینار) و ده‌ها جلد کتاب و بروشور شده است. درواقع سیاست افزایش جمعیت به سمتی رفته است که به جای تجهیز زیرساخت‌های افزایش جمعیت، صرفا به عدم واردات لوازم پیشگیری، حذف طرح‌های کنترل جمعیت و حذف دروس و آموزش‌های مرتبط با پیشگیری بسنده شده است. ابلاغیه‌هایی رسمی که با غفلت از زیرساختهای آن، آینده‌ای فاجعه‌بار را نوید می‌دهد. طبق آمار منتشره در آمریکا، به ازای تولد هر نوزاد افزون بر جمعیت، چیزی در حدود ۴.۰ هکتار (هر هکتار ۱۰‌هزار متر مربع است) از زمینه‌ای موجود از بین رفته و صرف ساخت تجهیزاتی همچون راه، بیمارستان، مدرسه، دانشگاه و... می‌شود. همچنین طبق پیش‌بینی‌های سازمان خواروبار جهانی (FAO) در‌سال ۲۰۳۰ به میزانی افزون بر ۶۰‌درصد میزان فعلی به غذا برای ماندن در همین وضع جهان نیاز است و بنابر برآوردهای این سازمان، میزان گرسنگان جهان به ۸۳۶‌میلیون نفر می‌رسد. آماری که با افزایش جمعیت و طبعا کاهش نسبت ظرفیت تحمل جاری در کشاورزی(یعنی آن‌که به ازای هر فرد چقدر زمین موجود است) نشانه‌هایی از هشدار را در خود دارد. طبق برآورد بانک جهانی نیز ایران در ۲۰۲۰ باید غذای ۱۰۰‌میلیون نفر را تامین کند که با توجه به وضع فعلی و واردات برخی اقلام اولیه و ضروری، تصور ایران در ۲۰۲۰ (یعنی چیزی در حدود ۶‌سال دیگر) قابل پیش‌بینی است. در کنار این آمار نیز باید توجه داشت که با توجه به آمار‌سال ۱۳۹۰، هزینه خالص هر خانوار برای مواد خوراکی سالانه بیش از ۴‌میلیون و ۳۰۰‌هزار تومان است. درحالی‌که در سال‌های اخیر ضمن تورم نسبتا بالا در اقلام مصرفی خانوارها، سطح رفاهی نیز کاهش یافته که وضع آینده را خطرناک نشان می‌دهد. اما در کنار این آمارهای هشدار دهنده می‌توان با انجام اقدامات زیرساختی این تهدیدها را به فرصت بدل کرد. سازمان خواروبار جهانی در برآوردی از کشاورزی ایران بیان میدارد که ایران در همین وضع فعلی نیز توانایی ظرفیت تولید ۳برابر وضع موجود را دارد و وضع ایران به لحاظ شاخص بهره‌وری در وضع مطلوبی نیست. وضعی که می‌توان با سرمایه‌گذاری بیش از پیش دولت در زیرساخت‌ها و عدم تصدی‌گری در این حوزه، آن را به‌گونه‌ای بهبود داد که نه‌تنها نگران تامین غذای آیندگان نبود بلکه به صادرات این محصولات نیز برای کسب رفاه بیشتر فکر کرد. وضعیتی که به نظر می‌رسد باید پیش از (و در بدترین حالت همراه با) اقدامات فعلی همچون حذف تمامی راه‌های پیشگیری، توسط دولت صورت بگیرد که در آینده با فاجعه‌ای انسانی در حوزه تامین غذا مواجه نشویم.




*. دیگر یادداشت های مطبوعاتی (+)

۱۳۹۲ دی ۱۴, شنبه

یادداشت مطبوعاتی - کیفم گم شده، صفر را آزاد کنید!


روایتی در پاسداشت انسانیتی که هنوز نفس می کشد
----------------------------------------------------------------------
چاپ شده در روزنامه شهروند - شنبه 14 دی ماه 1392

لینک دائم مطلب (+)
پی دی اف صفحه (+)




«الو سلام، آقای خسروی؟ شما کیفتونو گم کردین؟» صدای گرمی داشت. محترم بودن از قد و بالای صدای مردانه اش می‌ریخت. در طول مکالمه  کوتاه مان ۳بار عذرخواهی کرد که مجبورشده برای یافتن نشانه ای از من، کیفم را بگردد. حتی تصور این همه شرافت برایم سخت بود: کسی کیفی پیدا کند، مسئولانه آن را برداشته و درونش را بگردد تا نشانی از صاحبش پیداکند اما هنگام خبردادن به صاحبش اولین و آخرین چیزی که می‌گوید، عذرخواهی است از این‌که مجبورشده بی اجازه آن را باز کند! و من فکر کردم به انسانیتی که این چنین هنوز هم نفس می کشد. از همان عصر دو روز پيش که در مسیر درکه کیفم گم شد و هر چه گشتیم پیدایش نکردیم، تا همین ديروز ظهر که آن مرد شریف زنگ زد و آدرس داد تا بروم و کیف را بگیرم، عده  زیادی از دوستانم روایت های گم شدن کیف ها و مدارکشان را برایم تعریف می کردند، مجموعه روایت هایی که ردپای مسئولیت را می شد در تک تک شان دید، مجموعه ای که دلم را قرص می کرد که سرآخر کیف من هم پیدا می شود و شد: یکی کیف را به بانکی که فرد در آن حساب داشته تحویل داده، یکی با پیگیری از تنها شماره ای که در کیف یافته توانسته شماره صاحب اصلی را پیدا کند، دیگری با پیگیری از بانکی که چک حامل درون کیف مربوط به آن بوده و یکی با تحویل آن به کلانتری و روایت های مختلفی از مردان و زنانی مثل خودمان که این چنین با اقداماتی عجیب تنه به تنه  اسطوره ها می زدند. در همین میانه ، بهت این همه شرافت و انسانیت، چشمم افتاد به خیل عظیمی از پیام ها، ایمیل ها و استاتوس های مختلف که صفر را آزاد کنید. طی تنها چند روز بیش از ۱۵۰‌میلیون تومان برای آزادی صفر، نوجوانی که به اعدام محکوم شده، جمع آوری شده است. ناگاه ذهنم می پرد به مساله  اخلاق در جامعه؛ وارونه به این مسائل نگاه می کنم: به راستی این نشانه  خوبی است که پیدا شدن یک کیف باید این‌قدر حیرت آور باشد؟ جمع شدن این حجم عظیم پول برای آزادی صفر به چه چیز اشاره دارد؟ آیا نشانی از رواج اخلاق جمعی و گروهی در جامعه است؟ به راستی این همه شگفت زدگی از پیداشدن کیف‌های مختلف به همین حد شگفت آور است؟ شاید باید گفت در چنین جامعه ای که میل به سودجویی فردی و آن هم از نوع اقتصادیش، روز به روز سیطره  خود را بر زندگی روزمره افرادش بیشتر می کند. اما پرسش اصلی این است که به‌راستی چه شد که چنین شد؟ پرسشی که سیاست‌گذاران فرهنگی و اجتماعی که مدام در فکر طرح ریزی برنامه های صرفا کنترلی و نصیحت‌گونه  اخلاقی هستند، باید پاسخگوی آن باشند.




*. دیگر یادداشت های مطبوعاتی (+)

۱۳۹۲ آذر ۳۰, شنبه

یادداشت مطبوعاتی - دهان های باز، شکم های گرسنه


روایتی نزدیک از جهان آینده 
دهان های باز، شکم های گرسنه
------------------------------------------------------

چاپ شده در روزنامه شهروند - شنبه 3 آذرماه 

لینک دائم مطلب (+)
پی دی اف صفحه (+


صابر خسروی | «طبق آمار، سالانه ۸۰‌ میلیون دهان باز به دهان های فعلی جهان اضافه می شود؛ یعنی تقریبا هرماه به اندازه یک تهران دهان جدید». این را دکتر حسینی نیا، معاون امور تعاون وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی، در سخنرانی افتتاحیه همایش «کارآفرینی، رویای خوشمزه» در دانشکده کارآفرینی دانشگاه تهران بیان کرد. مساله ای که باعث می شود طبق پیش بینی ها و با توجه به رشد ۷.۱‌درصدی رشد جهانی، در صورتی که مصرف سرانه را ثابت فرض کنیم، در ۲۰۲۰ به ۴.۶‌ میلیارد تن غذا برای ۸‌میلیارد نفر جمعیت کره‌زمین نیازمند باشیم. همچنین با در نظر گرفتن این نکته که کارخانه تولید زمین از زمان خلقت در جهان متوقف شده و دیگر زمین جدیدی به زمین های فعلی جهان اضافه نمی شود، در می یابیم مساله بهره وری زمین، یکی از 
کلیدی ترین مسائل حوزه کشاورزی در جهان است. به نسبت ۴۰‌سال گذشته میزان زمین تعلقی به هر فرد (سرانه زمین کشاورزی برای تولید غذای هر فرد) نصف شده است؛ روندی که کماکان با توجه به رشد جمعیت جهان، رو به کاهش است و لذا توجه دولت ها و سیاست‌گذاران از حوزه تولید به سمت بهره وری حداکثری تولید سوق پیدا کرده است و امروزه بخش تحقیق و توسعه در حوزه کشاورزی به یکی از مهم‌ترین و سودآورترین بخش ها بدل شده است. این عضو هیأت‌علمی دانشگاه تهران همچنین افزود که نتایج حاصل از برآوردهای سازمان خواربار جهانی (FAO) نشان می دهد که در وضع فعلی و حتی باتوجه به وضع نامطلوب خاک و آب، ایران قادر خواهد بود تا ۴برابر ظرفیت فعلی، به تولید محصولات کشاورزی پرداخته و برای جمعیتی حدود۳۰۰‌میلیون نفر تولید غذا کند؛ امری که با سرمایه گذاری و توجه دولت می تواند به یکی از پرسودترین بخش های صادراتی کشور بدل شود. اما کمبود توجه و خاصه توجه بد به حوزه کشاورزی از جانب دولت باعث شده است تا کماکان این بخش، به لحاظ سرمایه گذاری های داخلی و خارجی چندان مطلوب عمل نکرده و کماکان حوزه کشاورزی چندان رغبتی را برای دیگران فراهم نیاورد و این درحالی است که این بخش ۱۵‌درصد اشتغال و ۳‌درصد تولید ناخالص ملی ایران را تشکیل می دهد. اما به‌گفته دکتر حسینی نیا تاسفبارتر از همه این است که به لحاظ تنوع آب‌وهوایی ایران رتبه اول را دارد و در ۲۶محصول اصلی کشاورزی مثل پسته و زعفران رتبه تولیدی ایران زیر ۷ است اما به دلیل عدم سرمایه گذاری های مطلوب در زنجیره تامین این اقلام، سود اصلی و ارزش افزوده بالای محصولات نهایی به جیب دیگر کشورها می رسد؛ همان‌جا که زعفران ایرانی را ۱۴۰۰ دلار می خرند و تنها با بسته بندی مناسب به قیمت۷۲۰۰ دلار می فروشند یا از خرید خرما که ایران سومین تولیدکننده آن در دنیاست، بیش از ۵۰ محصول دیگر تولید می شود و این درحالی است که باید از خودمان بپرسیم سهم ما از آن ۵۰محصول چیست؟ ضرورت توجه دولت به جای تصدی گری در حوزه کشاورزی به سمت وظایف حاکمیتی و سهولت کسب‌وکار در این حوزه به‌حدی ضروری است که اگر این مهم رخ ندهد، در آیندهای نه‌چندان دور شاهد دهانهایی باز و شکمهایی گرسنه در جای جای ایران باشیم. 




*. دیگر یادداشت های مطبوعاتی (+)

۱۳۹۲ آذر ۲۶, سه‌شنبه

یادداشت مطبوعاتی - آمارها و اعجاب ها: رشد قارچ گونه خرده فروشی ها


آمارها و اعجاب ها 
نگرانی از رشد قارچ گونه خرده‌فروشی ها در ایران 

--------------------------------------------------------------

چاپ شده در روزنامه شهروند - سه شنبه 26 آذرماه 
لینک دائم مطلب (+)
پی دی اف صفحه (+)

طـبـق پیش بیـنی های انـجـام  شـده، در‌ سـال‌جـاری ۲‌میلیون‌و۲۰۰هزار واحد خرده فروشی در سراسر ایران مشغول به فعالیتند که با توجه به میزان جمعیت ایران، حدودا به ازای هر ۳۵نفر یک واحد خرده‌فروشی وجود دارد. از منظر نسبت جمعیت به هر خرده‌فروشی، ایران رتبه  نخست را در جهان داراست؛ رتبه ای که حاصل افزایش بی سابقه  رشد خرده فروشی‌ها از‌سال ۱۳۵۶ تا به امروز است و هنوز نیز رشدی صعودی دارد. به لحاظ تعداد خرده‌فروشی ها هم ایران کماکان به نظر می رسد بعد از چین و هند (پرجمعیت ترین کشورهای جهان) رتبه  سوم را دارا باشد. نگاه به این آمارها نشان می دهد که تقریبا به ازای هر ۱۰ خانوار ایرانی یک خرده فروشی وجود دارد. آماری که به ظاهر نشان از ابعاد توسعه  اقتصاد ملی دارد، اما در نگاهی دیگر واقعیتی پنهان را نشان می دهد؛ واقعیتی که در آن باید هر ۱۰ خانوار ایرانی، دخل و خرج یک خرده فروشی را بدهند. آماری که در کنار روند سریع تر رشد خرده فروشی ها به نسبت جمعیت و همچنین گرانی کالاها و کاهش سطح درآمدی و در نتیجه توانایی مالی برای خرید مایحتاج خانوارها، حاکی از آن است که اقلام خریداری  شده از هر خرده فروشی کاهش  یافته و لذا برای بقای این خرده‌فروشی‌های رو به رشد، باید حاشیه  سود هر محصول برای آنها بیشتر و بیشتر شود و این یعنی آن‌که به‌طور مداوم هزینه  توزیع از هزینه  تولید در هر محصول بیشتر و بیشتر می شود. از‌ سال ۱۳۹۰ که آمار مرکز مطالعات بازرگانی رسانه ای شد، تاکنون شاهد اقدام موثر و اجرایی از جانب دولت برای مهار این رشد افسارگسیخته  خرده‌فروشی ها نبودیم و این درحالی است که به گفته برخی کارشناسان یکی از دلایل مهم گرانی قیمت های محصولات سبد کالای خانوارها، روند روبه‌رشد حاشیه  سود همین خرده‌فروشی‌هاست؛ حاشیه  سود حدودا ۱۵‌درصدی در مقابل حد استاندارد ۷درصدی. رشد قارچ گونه  ۲۵۴‌درصدی خرده‌فروشان طی ۲۰‌سال گذشته که مهم‌ترین پیامد آن، افزایش قیمت توزیع به نسبت تولید است، از عوامل نگران کننده  پنهانی است که گویا نهادهای متولی آن به سادگی از آن غفلت ورزیده اند.






*. دیگر یادداشت های مطبوعاتی (+)

۱۳۹۲ آذر ۵, سه‌شنبه

یادداشت مطبوعاتی - ما ظالمان محق!


ما ظالمان محق!
------------------------------

چاپ شده در روزنامه شهروند - سه شنبه 5 آذر
لینک دائم مطلب (+)
پی دی اف صفحه (+)



ساعت نزديك 7 شب بود و خسته به ‌ایستگاه تاکسی رسیدم. باز هم مثل همیشه ماشینی نیست و باید منتظر ماند تا همین یکی دو ماشینی که در خط مانده‌اند، بیایند و سوارت کنند. ماشین آمد و بر صندلی جلو ولو شدم. 2 نفر دیگر هم آمدند و نفر سوم سوار نمی‌شد و داشت بلندبلند با راننده جروبحث می‌کرد. می‌گفت که دیروز سوار شده است و راننده او را جای دیگری پیاده کرده و او مسیری را پیاده رفته و همین‌طور داد می‌زد. بالاخره سوار شد. پیش‌تر تاکسی‌های خیابان ایران‌زمین یک مسیر خاص را دور می‌زدند و باز برمی‌گشتند به همان محل اول، اما از وقتی خیابان ایران‌زمین نشست کرد، محدوده‌ای از خیابان گلستان جنوبی را بستند. حالا مسیر تاکسی‌ها درست از وسط نصف شده است. تاکسی‌ها هم مجبورند این نصفه را بروند و دور بزنند و دوباره از مسیری دیگر برگردند. یعنی مسیرشان تقریبا 2برابر شده است. راننده، آن مسافر ناراضی را برد به دم در خانه‌اش و دور زد و برگشت. زیر لب غر و با خودش حرف می‌زد. طاقتش طاق شد و سر صحبت را باز کرد. گفت مسیر 2برابر شده ‌است و دیگر راننده‌ها انگیزه‌ای برای کار ندارند. می‌گفت حتی به تاکسیرانی گفته‌اند یا مسیر را عوض کند و یا کرایه را ببرد بالاتر؛ تاکسیرانی هم گفته فعلا کاری کنید که سروصدایی نشود. می‌گفت دیگر صرف نمي‌كند. خسته و عصبانی بود. بلند بلند بدوبی‌راه می‌گفت. با خودم فکر کردم که حق دارد خب، مسیر 2برابر شده و این همه سروکله‌زدن با مسافران ارزشش را ندارد. بعد دیدم خودش ادامه داد که مسافران هم حق دارند دیگر، خیابان فروریخته است، به آنها چه مربوط، نمی‌شود که تعطیل کرد، آنها هم باید بروند سر خانه و زندگی‌شان دیگر، مسیر را عوض کنیم و نیاییم بهشان ظلم می‌شود. با خودم فکر کردم که خب راست می‌گوید دیگر. اگر تاکسی‌ها مسیرشان را عوض کنند، حجم عظیمی از مردم کارشان لنگ می‌شود، ظلم از این آشکارتر؟ در این فکر بودم که کمی مکث کرد و گفت تاکسیرانی هم حق دارد دیگر، آخر چه کند خب؟ کلی بروکراسی دارد که مسیر عوض شود، بعد اصلا چگونه مسیر را عوض کنند؟ افزایش کرایه هم که فکرش را نکن! با خودم گفتم این را هم راست می‌گوید دیگر، 50 تومان به کرایه اضافه شود داد مردم درمی‌آید چه برسد که کرایه 2برابر شود مثلا. در همین محاسبات بودم که شنیدم گفت ‌اینها هم تقصیری ندارند که خیابان ریخته است. چه کنند؟ خب بستند تا درستش کنند دیگر و داشت همین‌طور ادامه می‌داد. دیگر نتوانستم تحمل کنم و گفتم پیاده می‌شوم. کرایه را دادم و پیاده شدم و مدام در راه خانه با خودم فکر می‌کردم که چطور می‌شود که ما همه حق داریم؟ کمی به چیزهای دیگر فکر کردم: دانشگاه، سر کار، کارهای اداری و... دیدم انگار در این جغرافیا همه حق داریم، ظلم می‌شود ولی همه حق داریم! خنده‌ام گرفت و زیر باران شدید تا خود خانه قهقهه می‌زدم!


*. بهاری ها به شهروند آمدند و لذا بعد از توقیف روزنامه بهار، از این به بعد در روزنامه شهروند خواهم نوشت 
*. دیگر یادداشت های مطبوعاتی (+)

۱۳۹۲ مهر ۲۹, دوشنبه

گفتگوی مطبوعاتی - طرح سیاستی جدید برای سنت چپ


گفت‌وگو با دکتر محمد رضایی به بهانه‌ چاپ ترجمه‌ کتاب هژمونی و استراتژی سوسیالیستی
طرح سیاستی جدید برای سنت چپ
--------------------------------------------------------------------------------------------------

منتشر شده در روزنامه بهار - دوشنبه 29 مهرماه
لینک دائم مطلب (+)
پی دی اف صفحه (+)



در دهه‌ 80 میلادی و همزمان با افول مــارکسیسـم، لکلائو و موفه دست به انتشار کتابی تحت عنوان «هژمونی و استراتژی سوسیالیستی» و با زیر عنوان «به سوی سیاست دموکراتیک رادیکال» زدند؛ کتابی با هدف طرح سیاستی جدید برای سنت چپ. اندیشه‌ خاص ناظر بر این کتاب، آن را بدل به کتابی مهم در علوم اجتماعی کرد، به گونه‌ای که ردپای آن را می‌‌توان در اکثر آثار به‌طبع‌رسیده‌پس از آن، خاصه در سنت مطالعات فرهنگی، مشاهده کرد. ترجمه‌ این کتاب چندی پیش توسط نشر ثالث و به قلم شیوای دکتر محمد رضایی، از پژوهشگران حوزه‌ مطالعات فرهنگی در ایران، به چاپ رسید. به بهانه‌ چاپ این اثر مهم، گفت‌وگویی درباره‌ اهمیت این کتاب جریان‌ساز با دکتر محمد رضایی صورت پذیرفت که شرح آن در ادامه آمده است.

- جانمایه‌ اصلی کتاب «هژمونی و استراتژی سوسیالیستی» چیست؟
اگر بخواهم خیلی ساده توضیح دهم، این کتاب واکنش به دو موضوع زمانه خود بود، یعنی دهه‌ 80. فروپاشی دیوار برلین، عقب‌نشینی بلوک شرق (اگر نگوییم فروپاشی کامل آن)، بحران‌های اجتماعی در کشورهای مترقی و بسیاری مسائل خاص دیگر، زمینه‌ساز طرح یک چالش بزرگ برای یک جنبش فکری بزرگ شده بود: طرح این پرسش که مارکسیسم در معنای خاص و جنبش چپ در معنای عام، پاسخگوی مسائل طرح‌شده در آن زمان اروپا هست یا خیر؟ بر همین اساس است که جمله‌ آغازین کتاب، جمله‌ای بسیار حساس است: «چپ امروز بر سر دوراهی است.» اما کدام دوراهی؟ چپ باید انتخاب می‌کرد که کماکان بر پروژه انقلابی‌گری خود پافشاری کند (یعنی نظریه‌ مارکسیسم کلاسیک) یا باید با سرمایه‌داری کنار می‌آمد و به این ترتیب به دامن جریان‌های لیبرالی می‌افتاد که یک نمونه‌اش را در برداشت‌های گیدنزی و سیاست راه سوم می‌بینیم. در مواجهه با این دوراهی، آیا راه گریز دیگری هم هست؟ این کتاب ناظر به همین پرسش است.
- در سال‌های پس از انتشار، آیا این کتاب جریان‌ساز شد؟ به عبارتی اهمیت این کتاب در نظام دانشگاهی زمان خود تا حال حاضر در چیست؟
این کتاب بسیار مهم شد. این کتاب تقریبا در تمام ادبیات سنت چپ بعد از خود، خاصه در مطالعات فرهنگی، انعکاس پیدا کرد. این کتاب آن‌قدر مهم بوده است که سال‌ها بعد جشن 20سالگی آن برپا شد. همه‌ این کتاب ارائه یک راه‌حل تازه است و تغییر در نگاه و مفاهیم سنت چپ. لکلائو و موفه در این کتاب، دو تاکید بر مفهوم پسامارکسیسم دارند یعنی یک‌بار با تاکید بر «مارکسیسم» به این معنا که اندیشه، اندیشه‌ مارکسیسم است و دیگری تاکید بر مفهوم «پسا» به این معنا که دیگر با مفاهیم پایه‌ای ارتدوکسی مارکسی، همچون طبقه و انقلاب، نمی‌توان جهان را تحلیل کرد. حال باید پرسید که چه مارکسیسمی است که دیگر هم مفهوم طبقه و هم انقلاب از آن مرکززدایی می‌شود؟ اتفاقا تازگی این کتاب و ماندگاری آن در همین است، زیرا سعی دارد تا قرائتی تازه از سنت چپ ارائه دهد. به این معنا این کتاب اثرگذار شد تا جایی که می‌توان گفت چرخش گفتمانی در مطالعات فرهنگی بیش از آن‌که محصول مداخله‌ اندیشه‌ فوکو باشد، به نظر من با واسطه‌لکلائو و موفه رخ داده است. در واقع انگیزه‌ اصلی من هم برای این ترجمه‌، همین تواتر این اثر و ردپای آن در مطالعات فرهنگی بود و این کتاب یکی از منابع اصیل در مطالعات فرهنگی است.
- حال اهمیت این ترجمه، فارغ از آشنایی با نظریات لکلائو و موفه، برای جامعه‌ دانشگاهی ایران در چیست؟
بخش عمده‌ای از ذائقه‌ دانشگاهی ما در حوزه‌ علوم اجتماعی، ذائقه چپ است و من نگرانم که سنتی از چپ در حال شکل‌گیری مجدد در جامعه‌ دانشگاهی ایران است که دست بر قضا با چپ ارتدوکس احساس نزدیکی می‌کند و اتفاقا این نزدیکی نامناسب است، نمی‌خواهم بگویم غلط؛ حتی به دلایل کاربردی هم مناسب نیست و به تولیدات علمی به‌روز هم منجر نخواهد شد و حتی مقرون به صرفه هم نیست چون ادبیات چپ کلاسیک تا حد زیادی در فضای جهانی نیز تعدیل شده است. بنابراین، این کتاب اتفاقا در این برهه زمانی به ما و آن‌هایی که ذائقه‌ چپ داشته و خرده‌تمایلاتی هم به چپ ارتدوکس دارند، کمک خواهد کرد تا با نظریات جدیدتری نسبت به مارکسیسم ارتدوکس در سنت چپ، آشنا شوند. از سوی دیگر نیز یک گرایش عمده در تحلیل جامعه ایران نزد بخشی از جامعه‌شناسان وجود دارد: تحلیل متمرکز بر مفهوم طبقه. افراد زیادی می‌خواهند وقایع داخلی کشور را مثلا رخداد 88 یا انتخابات اخیر را با مفهوم طبقه تحلیل کنند. یعنی دال محوری این نوع تحلیل‌ها، طبقه‌ متوسط جدید است که من نمی‌فهمم طبقه‌ متوسط جدید چگونه موجودی است در ایران؟ بنابراین این کتاب، با توجه به تاکیدی که بر مرکززدایی از مفهوم طبقه دارد، می‌تواند نگاه متفاوت‌تری را میان علاقه‌مندان به تحلیل فضای اجتماعی ایران عرضه کرده و کمک کند که تحلیل‌های تازه‌تری را از وضعیت فعلی ارائه دهند؛ تحلیل‌های غیرطبقاتی از فضای اجتماعی ایران.
- جامعه‌شناس ایرانی با به‌کارگیری مفاهیم این کتاب، قرار است چه دردی از جامعه ایران برطرف کند؟
اتفاقا فکر می‌کنم با قرائت این کتاب می‌توان به یکی از بزرگ‌ترین دردها توجه کرد: تجدیدنظر در پروژه‌ صدوچندساله‌ دموکراسی‌خواهی در ایران. این کتاب نگاه تازه‌ای را از پدیده‌ دموکراتیزاسیون به ما عرضه می‌کند؛ هرچند این پدیده مفهوم اصلی نویسندگانش نیست بلکه دموکراسی کثرت‌گرای رادیکال مد نظر آنان است. از آن‌جایی که تلاش‌های اخیر فضای سیاسی ایران در این زمینه، ناظر به سوالاتی همچون میزان دموکراتیک‌شدن، شکل آن و دعوا بر سر الگوهای آن است، من فکر می‌کنم تا به حال با زاویه‌ این کتاب به مفهوم دموکراسی نزدیک نشدیم و بنابراین علاقه‌مندان به این مفهوم می‌توانند از این کتاب بهره ببرند؛ کتابی که زیر عنوانش نیز به همین امر اشاره دارد. از سوی دیگر این کتاب دلالت دیگری هم دارد و با تکیه بر مفهوم هژمونی، می‌تواند به دو تیپ از افراد کمک قابل توجهی کند: سیاستگذاران و کسانی که به دنبال تغییرات بنیادین هستند. به نظر من، خود مفهوم هژمونی و شرایط شکل‌گیری آن و اصرار این کتاب بر تعابیری همچون حادثی‌بودن، رخدادپذیری امور، مفصل‌بندی و در واقع تعارض جدی این کتاب با مفاهیم تثبیت‌شدگی، رسوب‌یافتگی و عینیت، می‌تواند کسانی را که در حوزه‌ سیاستگذاری به دنبال ذات‌های بنیادی هستند که سرنوشت یک کشور را برای مدت‌های طولانی به برنامه‌هایشان بسپارند، متزلزل کند. بنابراین با خوانش این کتاب، واژه‌هایی بسیار عینی و تثبیت‌یافته که در کشور وجود دارد و دائما از آن‌ها به عنوان کلیشه‌های تصمیم‌گیری استفاده می‌شود، زیر سوال رفته و سیاستگذاران را برای به‌کارگیری از آن‌ها متزلزل می‌کند و چه تزلزل خوبی! ما در دوره‌هایی از تاریخ دیدیم که با یک سیاست ارتدوکسی مثلا آنچه در دوره‌ استالینیستی اتفاق افتاد، 70سال از عمر یک کشور بر باد رفته است.
- و در آخر چاپ این کتاب با یک حاشیه همراه شد. نشر ثالث زمان انتشار را 1389 اعلام کرد ولی این کتاب در سال 92 به چاپ رسید.
ثالث هیچ‌وقت اعلام نکرده بود. مجوز کتاب همان سال گرفته شد ولی به دلایل بروکراتیک به چاپ نرسید، البته این را باید از مدیران انتشارات خوب ثالث پرسید که مثلا شاید در آن زمان احساس کردند آمدن کتاب با ممانعتی مواجه خواهد شد یا جو را متشنج خواهد کرد یا حتی اصلا خریداری ندارد و دلایل تکنیکال و بازاریابی بوده احتمالا، ولی آن‌چه من به عنوان مترجم احساس می‌کنم این است که در واقع ثالث با حجم عظیمی از کارها مواجه بوده و بنابراین نوبت برای آماده‌سازی این کتاب به درازا کشید و این کتاب حاشیه‌ای نداشته است. اتفاقا این یک حسن هم بود چون باعث شد تا این کتاب چندین‌بار دستخوش تغییرات بشود که متاسفانه با این وجود، هنوز هم غلط‌های املایی به‌ویژه در اسامی لاتین وجود دارد که از مخاطبان می‌خواهم مبنای قرائت‌شان را اسامی لاتین پانویس‌شده بدانند. ضمنا حدس می‌زنم بعضی از دوستان چپ نیز بعضی معادل‌های این کتاب را بر نتابند که در مقدمه هم اشاره کرده‌ام. از آن‌جایی که اجماعی بر واژگان این حوزه وجود ندارد بنابراین سعی کردم معادل‌های مختلف را آورده و بعضا با ذکر توضیح، دلیل انتخاب خودم را نیز بنویسم و به نحوی در این ترجمه برای ذائقه خودم ترجیح قائل شدم. به اندازه کافی تلاش بر این بوده که متن روان ترجمه شود و بسیار خوشحال خواهم شد اگر اشکالی در آن مشاهده شد، به بنده منتقل شود و این امر قطعا مایه‌ مباهات من است زیرا به اندازه کافی این کتاب اصیل است و باید بارها خوانده شود و درنهایت آن‌که این کتاب آمده که بماند و بنابراین اصلاح مدام آن به این ماندن کمک شایانی خواهد کرد.



*. دیگر یادداشت های مطبوعاتی (+)

۱۳۹۲ مهر ۱۴, یکشنبه

یادداشت مطبوعاتی - معجزه یا فاجعه ای بدون تلفات جانی


در حاشیه نشست 40 متری زمین در ایران زمین 
معجزه یا فاجعه ای بدون تلفات جانی
------------------------------------------
منتشر شده در روزنامه بهار - یکشنبه 14 مهرماه 92 

لینک دائم مطلب (+)
پی دی اف صفحه (+)


شاید‌‌‌‌‌‌ برای کسانی که عکس‌های حاد‌‌‌‌‌‌ثه‌ روز پنجشنبه‌ تقاطع خیابان ایران‌زمین و گلستان جنوبی را د‌‌‌‌‌‌ید‌‌‌‌‌‌ه‌اند‌‌‌‌‌‌، عد‌‌‌‌‌‌م وجود‌‌‌‌‌‌ تلفات جانی برای فاجعه‌ای د‌‌‌‌‌‌ر چنین ابعاد‌‌‌‌‌‌، بیشتر شبیه یک معجزه باشد‌‌‌‌‌‌. خاصه آن‌که احتمالا د‌‌‌‌‌‌ر عکس‌ها نیز مشاهد‌‌‌‌‌‌ه کرد‌‌‌‌‌‌ه‌اند‌‌‌‌‌‌ که چند‌‌‌‌‌‌ کانتینر، که برای اسکان کارگران پروژه د‌‌‌‌‌‌ر نظر گرفته شد‌‌‌‌‌‌ه است، سقوط کرد‌‌‌‌‌‌ه و د‌‌‌‌‌‌ر انتهای منطقه‌ گود‌‌‌‌‌‌برد‌‌‌‌‌‌اری شد‌‌‌‌‌‌ه (یعنی حد‌‌‌‌‌‌ود‌‌‌‌‌‌ا 40 متر پایین‌تر) افتاد‌‌‌‌‌‌ه است و با این حال تلفات جانی این حاد‌‌‌‌‌‌ثه، خوشبختانه صفر بود‌‌‌‌‌‌ه است. د‌‌‌‌‌‌ر اد‌‌‌‌‌‌امه د‌‌‌‌‌‌لیل این امر آمد‌‌‌‌‌‌ه است: 
از ماه‌ها قبل که پروژه‌ ساخت مجتمع 5000 متری د‌‌‌‌‌‌ر تقاطع خیابان ایران‌زمین و گلستان جنوبی به مرحله‌ گود‌‌‌‌‌‌برد‌‌‌‌‌‌اری عمیق خود‌‌‌‌‌‌ رسید‌‌‌‌‌‌ه بود‌‌‌‌‌‌، بارها اهالی محله، خاصه ساکنان انتهای خیابان گلستان جنوبی، د‌‌‌‌‌‌ست به اعتراض زد‌‌‌‌‌‌ند‌‌‌‌‌‌؛ از سروصد‌‌‌‌‌‌ای ماشین‌آلات این پروژه (حتی د‌‌‌‌‌‌ر نیمه‌های شب) گرفته تا اعتراض به مسد‌‌‌‌‌‌ود‌‌‌‌‌‌شد‌‌‌‌‌‌ن یکی از باند‌‌‌‌‌‌های خیابان ایران‌زمین برای این پروژه. اعتراضات به هیچ‌جایی نرسید‌‌‌‌‌‌ تا این‌که همین اواخر، خانه‌هایی د‌‌‌‌‌‌ر اطراف پروژه‌ مذکور، ترک خورد‌‌‌‌‌‌ همچنین د‌‌‌‌‌‌ر بخش‌هایی از پیاد‌‌‌‌‌‌ه‌روی منتهی به تقاطع، شکاف‌‌های کوچک اما پراکند‌‌‌‌‌‌ه و زیاد‌‌‌‌‌‌، اهالی را برای رساند‌‌‌‌‌‌ن صد‌‌‌‌‌‌ای اعتراض‌شان، مصمم‌تر کرد‌‌‌‌‌‌. طوماری و شکایتی تنظیم و به سازمان‌های مرتبط د‌‌‌‌‌‌اد‌‌‌‌‌‌ه شد‌‌‌‌‌‌. اما شنید‌‌‌‌‌‌ه‌ها حاکی از آن بود‌‌‌‌‌‌ که اغلب رغبتی برای پیگیری د‌‌‌‌‌‌ر میان هیچ نهاد‌‌‌‌‌‌ی وجود‌‌‌‌‌‌ ند‌‌‌‌‌‌ارد‌‌‌‌‌‌. پاسخ‌ها نیز بیشتر معطوف به یک جمله بود‌‌‌‌‌‌: «زیاد‌‌‌‌‌‌ د‌‌‌‌‌‌نبال این قضیه نروید‌‌‌‌‌‌!»؛ قضیه‌ای که حال با اتفاقاتی که حول آن رخ د‌‌‌‌‌‌اد‌‌‌‌‌‌ه، می‌توان حد‌‌‌‌‌‌س زد‌‌‌‌‌‌ که چرا نباید‌‌‌‌‌‌ د‌‌‌‌‌‌نبالش رفت. د‌‌‌‌‌‌ر‌گیرو‌د‌‌‌‌‌‌ار این پیگیری‌ها بود‌‌‌‌‌‌ که متاسفانه د‌‌‌‌‌‌ر بامد‌‌‌‌‌‌اد‌‌‌‌‌‌ روز پنجشنبه، بخشی از خیابان گلستان جنوبی ریزش کرد‌‌‌‌‌‌ و نشست زمین، حاد‌‌‌‌‌‌ثه‌ساز شد‌‌‌‌‌‌. ابعاد‌‌‌‌‌‌ گوناگونی از این حاد‌‌‌‌‌‌ثه تاکنون منتشر شد‌‌‌‌‌‌ه است؛ از سوابق کارفرمایان پروژه گرفته تا عمق و ارتفاع گود‌‌‌‌‌‌برد‌‌‌‌‌‌اری و مسائل فنی. اما یک نکته د‌‌‌‌‌‌ر این میانه، اغلب مغفول ماند‌‌‌‌‌‌ه و آن هم صفر بود‌‌‌‌‌‌ن رقم تلفات جانی برای این حاد‌‌‌‌‌‌ثه است. چیزی که بیشتر گزارش‌ها از آن به‌عنوان معجره و شانس نام برد‌‌‌‌‌‌ه‌اند‌‌‌‌‌‌ ولی د‌‌‌‌‌‌ر کنار این مسائل، باید‌‌‌‌‌‌ از نقش پررنگ یکی از کارگران این پروژه نیز یاد‌‌‌‌‌‌ کرد‌‌‌‌‌‌. یکی از د‌‌‌‌‌‌وستانم، پد‌‌‌‌‌‌رام انوشیروانی، که اتفاقی د‌‌‌‌‌‌ر همان لحظات د‌‌‌‌‌‌ر نزد‌‌‌‌‌‌یکی محل حاد‌‌‌‌‌‌ثه حاضر بود‌‌‌‌‌‌ه است، حاد‌‌‌‌‌‌ثه را اینچنین برایم بازگو کرد‌‌‌‌‌‌: «وقتی رسید‌‌‌‌‌‌م برایم عجیب بود‌‌‌‌‌‌ که بعضی اهالی، خانه‌های‌شان را تخلیه کرد‌‌‌‌‌‌ه بود‌‌‌‌‌‌ند‌‌‌‌‌‌ و نگهبانان نیز بیرون از کانتینرهای محل زند‌‌‌‌‌‌گی‌شان، ایستاد‌‌‌‌‌‌ه بود‌‌‌‌‌‌ند‌‌‌‌‌‌ و انگار پیش از حاد‌‌‌‌‌‌ثه، از وقوع آن خبر د‌‌‌‌‌‌اشته‌اند‌‌‌‌‌‌.» د‌‌‌‌‌‌ر صحبت با ساکنان محله و شاهد‌‌‌‌‌‌ان عینی حاد‌‌‌‌‌‌ثه، مشخص شد‌‌‌‌‌‌ که حد‌‌‌‌‌‌ود‌‌‌‌‌‌ ساعت یک و نیم نیمه‌شب، یکی از کارگران پروژه، متوجه شکاف اولیه‌ خیابان شد‌‌‌‌‌‌ه، بنابراین با بید‌‌‌‌‌‌ار کرد‌‌‌‌‌‌ن د‌‌‌‌‌‌یگر کارگران و ایجاد‌‌‌‌‌‌ سروصد‌‌‌‌‌‌ا، آن‌ها کانتینرهای محل اسکان‌شان را تخلیه می‌کنند‌‌‌‌‌‌. احتمالا د‌‌‌‌‌‌ر عکس‌های منتشر شد‌‌‌‌‌‌ه، د‌‌‌‌‌‌ر کنار محل ریزش، متوجه وجود‌‌‌‌‌‌ کانتینرهای سفید‌‌‌‌‌‌ رنگ زیاد‌‌‌‌‌‌ی شد‌‌‌‌‌‌ه‌ایم که د‌‌‌‌‌‌ست بر قضا یکی از آن‌ها نیز بعد‌‌‌‌‌‌ از حاد‌‌‌‌‌‌ثه به پایین سقوط کرد‌‌‌‌‌‌ه است. بعد‌‌‌‌‌‌ از آن نیز، کارگران با ایجاد‌‌‌‌‌‌ سروصد‌‌‌‌‌‌ا و زد‌‌‌‌‌‌ن زنگ‌های منازل اهالی، آن‌ها را خبرد‌‌‌‌‌‌ار کرد‌‌‌‌‌‌ه و باعث می‌شوند‌‌‌‌‌‌ تا بخشی از اهالی د‌‌‌‌‌‌رمعرض خطر، خانه‌های‌شان را تخلیه کنند‌‌‌‌‌‌. ساعاتی بعد‌‌‌‌‌‌ از آن نیز، شکاف خیابان ریزش کرد‌‌‌‌‌‌ه و به کلی بخش بزرگی از خیابان نشست می‌کند‌‌‌‌‌‌. 
فارغ از نقش اصلی یک کارگر هوشیار که از به وجود‌‌‌‌‌‌ آمد‌‌‌‌‌‌ن یک فاجعه وحشتناک‌تر جلوگیری کرد‌‌‌‌‌‌ه، می‌توان اند‌‌‌‌‌‌کی به فکر فرو رفت که اگر این حاد‌‌‌‌‌‌ثه د‌‌‌‌‌‌ر روز اتفاق می‌افتاد‌‌‌‌‌‌، چه رخ می‌د‌‌‌‌‌‌اد‌‌‌‌‌‌؟ اگر به جای شکاف‌خورد‌‌‌‌‌‌ن زمین، د‌‌‌‌‌‌ر همان ابتد‌‌‌‌‌‌ا ریزش رخ ‌د‌‌‌‌‌‌اد‌‌‌‌‌‌ه بود‌‌‌‌‌‌، حال حد‌‌‌‌‌‌اقل چند‌‌‌‌‌‌ خانواد‌‌‌‌‌‌ه باید‌‌‌‌‌‌ د‌‌‌‌‌‌ر سوگ نان‌آور خانه‌شان می‌نشستند‌‌‌‌‌‌؟ اگر چنانچه ماه‌ها قبل نیز ترک‌هایی که د‌‌‌‌‌‌ر خیابان و خانه‌ها مشاهد‌‌‌‌‌‌ه شد‌‌‌‌‌‌ه بود‌‌‌‌‌‌، این شکاف‌ها سریعا برطرف می‌شد‌‌‌‌‌‌ و سهل‌انگاری‌ها اد‌‌‌‌‌‌امه نمی‌یافت، چه وقت فاجعه‌ای بزرگ‌تر رخ می‌د‌‌‌‌‌‌اد‌‌‌‌‌‌؟ اگر د‌‌‌‌‌‌ر همین مد‌‌‌‌‌‌ت، زلزله‌ای حتی سه ریشتری منطقه را می‌لرزاند‌‌‌‌‌‌، چه بخشی از منطقه د‌‌‌‌‌‌رکام مرگ فرو می‌رفت؟ و ‌هزار اگر و پرسش د‌‌‌‌‌‌یگر. همیشه بعد‌‌‌‌‌‌ از این حواد‌‌‌‌‌‌ث،‌ هزار پرسش و اما و اگر، چند‌‌‌‌‌‌ روزی نقل محافل مسئولان است، اما بعد‌‌‌‌‌‌ از چند‌‌‌‌‌‌ی فراموش می‌شود‌‌‌‌‌‌. باورتان نمی‌شود‌‌‌‌‌‌؟ حاد‌‌‌‌‌‌ثه‌ د‌‌‌‌‌‌لخراش زلزله‌ بم را به یاد‌‌‌‌‌‌ آورید‌‌‌‌‌‌ و هشد‌‌‌‌‌‌ارهای مقامات را د‌‌‌‌‌‌رباره‌ بافت‌های فرسود‌‌‌‌‌‌ه و زلزله‌خیز تهران؛ حال به مجموعه اقد‌‌‌‌‌‌اماتی که د‌‌‌‌‌‌ر این سال‌ها برای آن گرفته شد‌‌‌‌‌‌ه فکر کنید‌‌‌‌‌‌!


*. دیگر یادداشت های مطبوعاتی (+)

۱۳۹۲ مهر ۱۳, شنبه

یادداشت مطبوعاتی - کارگردانان محترم، لطفا به دانشگاه بروید!


کارگردانان محترم، لطفا به دانشگاه بروید!
روایتی کوتاه از بازنمایی فضای دانشگاه در سینما و تلویزیون
-----------------------------------------------------
منتشر شده در روزنامه بهار - شنبه 13 مهرماه 92
لینک دائم مطلب (+)
پی دی اف صفحه (+)


«دربند» را هفته‌ پیش دیدم؛ با جمعی که یا هنوز در حال تحصیلند یا از دانشگاه فارغ‌التحصیل شده‌اند‌. محور اصلی داستان، دانشجویی شهرستانی است که با رتبه 15 در رشته‌ پزشکی قبول شده و حالا آمده تا در دانشگاه، احتمالا دانشگاه علوم پزشکی تهران، درس بخواند. به این ترتیب، در بخش‌هایی از فیلم شاهد تصاویری از محیط دانشگاه هستیم؛ تصاویری از تجمعات دانشجویی که در آن دانشجویان، کلاس‌های‌شان را تعطیل کرده‌اند تا دور هم بنشینند و از آینده بگویند، تصاویری از سلف و غذاهای خوش رنگ و لعاب که به همراه سالاد و ماست به دانشجویان داده می‌شود، تصاویری از خوابگاه که در پس‌زمینه‌اش آدمی تصویر دخترانی شاد را می‌بیند و دست آخر کلاس‌های درسی و استادی که در حال تدریس از روی پاورپوینت به دانشجویان است. هنگام دیدن این صحنه‌ها مدام از خودم می‌پرسیدم: به راستی دانشگاه‌های ما این‌گونه است؟ خوابگاه، کلاس، سلف، فضاهای تجمعات دانشجویی؟ و اساسا محیط دانشگاه‌ها، واقعا همانی است که در این فیلم به تصویر کشیده شده است؟ پاسخم خیر بود؛ پاسخی که در این چند روزه نیز به تایید دیگر افرادی که تجربه‌هایی نزدیک از دانشگاه دارند، رسیده است. اما بازنمایی دور از واقعیت فضاهای دانشگاهی، خاصه دانشگاه‌های بزرگ کشور همچون تهران، محدود به «دربند» نمی‌شود و ناگهان ذهنم پرمی‌کشد به بازنمایی‌هایی غیرواقعی‌تر در سریال‌های تلویزیونی همچون «دل‌نوازان»، «سراب»، «راستش را بگو» و سریال‌هایی از این دست. ذهن کارگردانان و نویسندگان مجموعه‌های اینچنینی کماکان درگیر دو قسم کژبینی درباره فضای دانشگاهی است؛ قسم اول احتمالا درگیر همان کلیشه‌های اوایل انقلاب و دهه‌ 60 و 70 است که در آن فضا دانشگاه پراست از میتینگ‌های سیاسی و اعتراضی پرشور و هیجان و دانشجویانی که مدام کلاس‌های‌شان را تعطیل می‌کنند و در حال اعتراضند و در کف زمین و در جلوی دانشکده‌ها نشسته‌اند و چند دانشجو، بلندگو به دست در حال سخنرانی‌اند و قسم دوم درگیر کلیشه‌های بدتر، یعنی جایی که تجمعات دانشجویی‌اش پر است از جملاتی شعارگونه که با تشویق جماعت حضار و جیغ و سوت آن‌ها همراه می‌شود. به این فهرست، کلیشه‌های زیادی را می‌توان افزود؛ کلاس‌های بی‌روح و پاورپوینت و صدای یکنواخت استاد، قیافه‌های عجیب و غریب و ناهنجار دانشجویان، دختران تماما شاد و الکی‌خوش و قس علی هذا. این کلیشه‌ها نشان از آن دارد که کارگردانان و نویسندگان برنامه‌های تلویزیونی و سینمایی، تصویر درستی از تجربه‌ زیسته‌ دانشجویی و مناسبات دانشگاهی نداشته، بنابراین برای بازنمایی این فضاها، دست به توهم و تخیل می‌زنند. تغییرات مداوم فضاهای دانشگاهی بسیار بیش از آن چیزی است که به نظر می‌رسد؛ کیست که باورش شود فضای پرشور دانشجویی دانشگاه امیرکبیر (پلی-تکنیک) حتی تا اوایل 85 به فضای بی‌روح فعلی بدل شده باشد یا فضای جنبش‌های دانشجویی سال‌های 77 تا 80 دانشگاه تهران، به فضای کرخت فعلی تغییر یابد؟ القصه محیط دانشگاه بیش از آنچه فکرش را بتوان کرد مدام در حال دگرگونی است و بر اهالی سینما و تلویزیون واجب است که پیش از ساخت محصولاتی مرتبط با دانشگاه، لااقل چند ساعتی هم که شده در آن راه بروند.




*. دیگر یادداشت های مطبوعاتی (+)

۱۳۹۲ مهر ۲, سه‌شنبه

یادداشت مطبوعاتی - اینجا جای خوبی برای شروع نیست ...

اینجا جای خوبی برای شروع نیست ...

گپ و گفتی با سجاد افشاریان، نویسنده و کارگردان نمایش «ننه دلاور بیرون پشت در»
---------------------------------------------------------------------------------
چاپ شده در روزنامه بهار - مورخ سه شنبه 2 مهرماه 
لینک دائم مطلب (+)
پی دی اف صفحه (+)



«حتما جانِ دل، حتما. این هم شمارمه ...». این پاسخ سجاد افشاریان به درخواستم برای مصاحبه بود. قرارمان شد بعد از ظهر در کافه­ی خودش؛ کافه شیراز. با تاخیر رسید و پریشان­حال، کمی از حجم کارهای این روزهایش خسته بود و کمی هم دلگیر از برخی بی­انصافی­ها. قصدم مصاحبه­ای شسته­رفته بود اما از همان نقطه­ی شروع بدل به گپ و گفتی صمیمانه شد. گپ و گفتی که حال خوبی داشت و پر از درد دل بود: 

ابتدا از سجاد افشاریان در مقام نویسنده شروع کنیم. چه شد که «ننه دلاور بیرون پشت در» شکل گرفت؟ و دغدغه­ی اصلی برای خلق و اجرای این نمایش چه بود؟ 

ابتدا در سال 88 یک طرح یک صفحه­ای نوشتم و در سال 90 بود که دوباره به آن رجوع کردم و این­بار شد 2 صفحه و در نهایت پارسال برای جشنواره­ی فجر با وجود اینکه 3 نمایش­نامه­ی آماده داشتم، با توجه به شرایط و مخاطبانی که همیشه برای من مهم بودند، احساس کردم باید دوباره رجوع کنم به »ننه دلاور بیرون پشت در» و این نمایش را اجرا کنم. ابتدا قصد داشتم دو پرسوناژه با اجرای صابر ابر و هوتن شکیبا کار اجرا بشود که بعدتر نقش کاترین هم اضافه شد و یک شب دیدم بدون بازیگران بیشتر اجرا در نخواهد آمد و لذا حدود 30 نفر دیگر هم به بازیگران اضافه شد. روند نوشتن نمایش­نامه هم به این صورت بود که در حین تمرین، به مرور متن­ها هم تکمیل می­شد و هم­زمان با تمرین متن نوشته شد که برای خودم این نوع شکل­گیری یک فرآیند تجربی خوب بود تا جایی که صحنه­ی آخر نمایش، 5 روز مانده به اجرا در جشنواره­ی فجر نوشته شد. همیشه هم با یک دغدغه­ی اجتماعی کلی شروع می­کنم. بعد از تجربه­ی یک جنگ 8 ساله، هنوز هم مدام تهدید جنگ با نام ایران گره خورده و سوریه، عراق و افغانستان پیش روی ماست و لذا خواستم از جنگ بنویسم اما نه از خود جنگ که از ثاتیرات جنگ به ویژه بر روی نسل خودم، یعنی نسل دهه­ی 60. حالا این دغدغه­ی کلی در نمایش به جزء کشیده می­شود برای مثال لحظه­ی دیدار ننه دلاور در نقش مدیر سیرک با بِکمان، در واقع چکیده­ای از برخورد خودم است با مدیران در این 10 سال. این­جا برای مخاطب هم­نسل من ملموس می­شود، وقتی که می­گوید اینجا جای خوبی برای شروع نیست. نمایش من در جشنواره­ی فجر جایزه می­برد و بعد وقتی می­گویم سالن بدهید برای 10 روز اجرا می­گویند نمی­دهیم و اینجا جای خوبی برای شروع نیست. این­گونه آن کلیت به اجزایی شکسته می­شود که برای تماشاگر من ملموس باشد. 

اسم تئاتر، یعنی ننه دلاور بیرون پشت در، یادآور دو نمایش­نامه­ی معروف از برشت و بورشرت است ولی امضای سجاد افشاریان بر این اثر نقش بسته است. نمایش اقتباسی است و یا هویت مستقلی دارد؟ 

من پیشتر نمایش­نامه­ی ننه دلاور را برای جشنواره­ی دانشجویی کار کرده بودم و به این دلیل که آن­جا هم نقش ننه دلاور را یک مرد اجرا می­کرد، مقبول واقع نشد و به اجرا نرسید و این نمایش­نامه با من ماند. یکبار هم بعده­ها نمایش بیرون پشت در را بازی کردم و همواره این دو متن با من همراه بود؛ دو نمایش­نامه با انتهای تلخ، یکی در نفی جنگ و یکی در تحسین جنگ که هر دو به یک نتیجه می­رسند: ویرانی. لذا بر اساس این دو متن، متن سومی نوشتم به طوری که مخاطب من اگر هیچ­کدام از دو نمایش قبلی را نخوانده باشد، با یک اثر کاملا مستقل مواجه خواهد شد. اگر این اسامی نوشته نمی­شد عده­ای می­گفتند که دزدی کرده و حال که زدیم گاهی آن­قدر بیننده در برشت و بورشرت فرو می­رود که کارمان سخت می­شود. شاید اگر اسم دیگری برای نمایش­نامه انتخاب می­کردم، این درگیری­ها برای مخاطب کمتر می­شد. 

عده­ای به شیوه­ی روایت داستانی و برخی عناصر به کار رفته در آن انتقاداتی داشتند. به نظر می­رسد که روایت، روایت گویایی نیست، واقعا این­طور است؟ 

چون من خیلی از جاهای ایران اجرا داشتم، می­بینم که مخاطبان در کشور ما دوست دارند یک قصه را از یکی بود یکی نبود شروع و با قصه­ی ما دروغ بود، تمام کنند. اما همین مخاطب وقتی پالپ فیکشن را می­بیند برایش جریان دیگری ساخته می­شود. قصدم قیاس نیست، قصدم این است که بگویم ما با متن­هایی مواجهیم که اگر نگوییم داستان­گریزند، داستان­گو هم نیستند و مرز بین تراژدی و کمدی بودن آن روی یک لبه است. جاهایی ما می­پرسیم چرا و با این سوال از زیر بار مسئولیت خودمان یعنی فکر کردن در می­رویم. در این کار من با دو اثر مواجهم و می­خواهم این نمایش را با لحن شخصی و شاعرانه­ی خودم بنویسم و هم­زمان هم، من نمایش­نامه­نویس حجره­ای نیستم که در خانه بشینم و پشت میز بنویسم، بلکه برای صحنه می­نویسم و به دیزالوهای صحنه فکر می­کنم، این­که قطع نور برای تعویض صحنه­ها نداشته باشم و جاهایی حتی صورت­های آدم­های نمایش طوری نوشته شده که جزئی از متن نمایش است. لذا به نسبت قرائت صحنه­ای، من روایت غیر خطی را انتخاب کردم؛ روایتی که قرار است که از یک واقعه، توسعه­ی معاصری پیدا کند و انسان­هایی ببینیم به اسم و رسم آلمان اما مثل خودمان. اینجا من به دنبال روایت خطی نیستم بلکه این روایت مجموعه­ی تلنگرهایی است که در نهایت به خیابان استاد شهریار ختم می­شود و در صحنه­ی آخر و باز شدن در پشتی نمایش به سمت خیابان، به عمد این کار را کردم که بدانیم کجاییم. 

در این نمایش ننه دلاور یک مرد است. دلیلش چیست؟ و انتخاب صابر ابر در این نقش به چه دلیل بوده است؟ 

در وهله­ی اول من فکر می­کنم اصلا ننه دلاور، زنانگی خودش را از دست داده و حتی بدل به یک مرد زمخت شده و علاوه بر این هم خب صحنه­هایی هست که مثلا دارند بچه­ی طرف را می­برند که بکشند و خب باید لحظه­ای این بچه را بغل کند و ببوسد که خب امکانش نبود. در مورد انتخاب هم ابتدا برای این نقش با سیامک صفری صحبت کردم که سفری برایش پیش آمد و به ایتالیا رفت و با پیشنهاد اولیه­ی حبیب رضایی رفتم سراغ صابر. صابر به نظر من پر شگفتی بازی می­کند و از دقیقه­ی 5 من فکر نمی­کنم که تماشاگر فکر کند که صابر ابر را می­بیند، من زیاد پرسیدم و همه گفتند که ما صابر ندیدیم، ما ننه دلاور را دیدیم و به نظر من هوتن شکیبا و صابر ابر به گونه­ای روی صحنه بازی می­کنند که تماشاگر به سختی می­تواند گزینه­ی جایگزینی را متصور شود. در نهایت من فکر می­کنم اگر ما کارنامه­ی بازیگری صابر و هوتن شکیبا را ببینیم، یا کار بد ندارند و یا اگر کارهایی متوسط دارند خودشان عالی بوده­اند. 

عده­ای معتقدند که انتخاب صابر ابر و هوتن شکیبا و یا انتخاب گروه بمرانی برای موسیقی کار و یا استفاده از نام برشت و بورشرت صرفا ویترینی است که فروش را تضمین می­کنند. نشانه­اش را هم فروش بالای این تئاتر می­دانند. در این مورد نظرتان چیست؟ 

به نظرم این بی­رحمانه است چون من نمونه­های عینی در ذهن دارم. نمایش «صد سال پیش از تنهایی ما» را زمانی اجرا بردم که هیچ­کس شاید بمرانی را نمی­شناخت و همان نمایش تک پرسوناژ، شد پر فروش­ترین نمایش تئاتر شهر، در حالی­که اجرای ما در کافه تریا بود و همان زمان اجرایی از یک متن شناخته شده و با بازیگران به نام، در سالن اصلی در حال اجرا بود؛ «احساس آبی مرگ» همین­طور و حتی «تبارشناسی دروغ و تنهایی» که پر تماشاگرترین تئاتر 10 سال اخیر تئاتر شهر شد. نمی­توانیم بگوییم که مردم نمی­فهمند. طبیعی است که من به هر چه بهتر رسیدن محصول به دست مخاطب فکر می­کنم و گروه خوب انتخاب می­کنم. بمرانی گروهی است که به گفته خود گروه، با من آهنگسازی تئاتر را شروع کردند و خود من اصلا بخشی از خانواده­ی بمرانیم. لذا به خاطر اسم بمرانی و طرفدارانشان انتخاب نشده­اند. من بچه­هایی داشتم که به نسبت توانایی­هایشان دقیقا می­دانستم که مثلا سولوی ساز دهنی، کجای نمایش من میزانسن خواهد شد یا صدای خشن و در عین حال دل­نشین بهزاد یا شاعرانگی پیانوی آرش کجای نمایش من جا دارد و خیلی چیزهای دیگر. از اساس وقتی می­خواهم شروع به کار کنم به این فکر نمی­کنم که این­جا می­توانم از فلانی استفاده کنم بلکه وهله­ی اول به این فکر می­کنم که با چه کسانی حال من خوب است و چگونه می­توانم این حال خوب را به آن­ها هم بدهم. به جرات همیشه آدم­هایی که در نمایش من هستن همیشه حال خوبشان برای من مهم­تر از نمایش است. لذا انتخاب­ها به دلیل شهرت­شان نیست. می­گویند فروش به دلیل اسامی بوده است که بی­انصافی است. شما ببینید تئاترهایی بوده که با بازیگران شناخته شده­ی سینما به اجرا رفته یا حتی از برشت و بورشرت تا کنون این همه کار به اجرا رفته و قیاس کنیم که آیا فروش آن­ها هم به این میزان بوده است؟ ننه دلاور و بیرون پشت درهای قبلی چقدر فروش داشته­اند؟ من اعتقاد دارم تبلیغات تئاترمان به دلایل مشکلاتی که داریم صرفا دهان به دهان است. تماشاگر کار را می­بیند و به دیگران توصیه می­کند که ببینیدش یا نبینیدش. اگر کاری خوب باشد این تبلیغات دهان به دهان توسعه پیدا می­کند و کار می­ماند و همین مانا بودن­ها خودش نشانه­ای است که تماشاگر پسندیده کلیت کار را. در سال 91، حدود ده نمایش از من اجرا شده که اغلب پر تماشاگر بودند، لذا بی­انصافی است که بگوییم این­ها ویترین کار بوده­اند. 

حرف آخر ... 

الان من با یک مشکلی مواجهم که خیلی غمگینم. به عنوان آخرین و مهم­ترین حرف باید بگم که من نمایشی دارم درباره­ی جنگ و تاثیراتش روی آدم­ها بالاخص دهه­ی 60 که خودم محصول دهه­ی 60 هستم ولی قرار است نمایش من در میانه­ی اجرا متوقف شود، به خاطر اینکه نمایشی از ترکیه در این سالن و برای جشنواره­ی مقاومت قرار است به اجرا برود. من از همه­ی مدیرانی که می­توانند کاری بکنند خواهش می­کنم نمایش مرا متوقف نکنند. چرا برای ما همیشه مرغ همسایه، غاز است. حتما باید کسی از ترکیه بیاید و برای ما از جنگ صحبت کند؟ خب این همه سالن، نمی­شود در جای دیگری اجرا بروند؟ خدا می­داند با این توقف چه ضربه­ای به نمایش من وارد می­شود. چرا من ایرانی با یک گروه 60 نفره­ی زیر 30 سال و آن همه حجم دکور و اکسسوار باید سالن را خالی کنم که گروهی از ترکیه بیاید و روایت جنگ کند؟ انصاف است که من دوباره بعد از یک توقف همه­ی صحنه را بچینم؟ فکر می­کنم کمی از عدالت به دور است. انگار هنوز هم اینجا جای خوبی برای ادامه نیست!



*. یک توضیح ضروری: 
متاسفانه بدون اطلاع بنده، بیش از یک چهارم مصاحبه را بهار در حرکتی خودجوش حذف کرده و مصاحبه را به طبع رسانده است؛ اجرشان با سانسورچیان ارشاد! اما اینجا در بلاگ، کامل مصاحبه را با سجاد افشاریان عزیز آورده ام که امیدوارم بی اطلاعی مرا دلیل خوبی برای بی تقصیری ام بداند و عذر تقصیر مرا پذیرا باشد.


*. دیگر یادداشت های مطبوعاتی (+)